داستان کوتاه (662)
هدیه مرا پس ندهید
با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی
سلام به رزمندگان اسلام.
اسم من زهرا می باشد.
این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم.
پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد.
من نه سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف روز قالی بافی می روم.
مادرم کار می کند.
ما پنج نفر هستیم.
پدرم مرد و ما باید کار کنیم.
من نود و دو روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم.
از خدا می خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندید و مرا کربلا ببرید.
آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم.
مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچکم هست سلام می رسانم..
خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد
منبع: وبلاگ مسعود ده نمکی
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:58 توسط صادق
|