داستان کوتاه (654)
بازی با تسبیح
روزی سيد جمال الدين اسد آبادی در حضور
سلطان عبدالحميد، پادشاه عثمانی نشسته بود و با دانههای تسبيح خود بازی می كرد. وقتی از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح
بازی می كردی؟
سيد با نهايت بی اعتنایی گفت: چطور به كسانی كه با سرنوشت ميليونها نفر بازی می كنند و به افراد نالايق مقام و طلا می بخشند، مردان با استعداد و آزادگان را به بند می كشند و در زندان می اندازند و از زشتكاريهای خود شرم و پروا ندارند حرفی نمی زنيد اما به سيد جمال الدين حق نمی دهيد كه با تسبيح خود بازی كند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:41 توسط صادق
|