داستان کوتاه (645)
"مصادف و مرازم" كه هر دو از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام هستند حكايت می کنند:
روزى ابوجعفر منصور دوانيقى حضرت صادق عليه السلام را نزد خود احضار كرده بود. پس از آن كه امام صادق عليه السلام از مجلس منصور بيرون آمد و خواست از شهر حيره خارج شود، ما نيز به همراه حضرت حركت كرديم .
اوائل شب بود كه به دروازه شهر رسيديم و دژبان مانع حركت حضرت شد و گفت كه نمى گذارم خارج شويد. امام عليه السلام اصرار زيادى نمود ولى سودى نبخشيد و مامور حكومت بر ممانعت خود اصرار مى ورزيد.
مصادف گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: فدايت شوم، اين شخص همچون سگ شما را مى آزارد و می ترسم بيش از اين موجب ناراحتى شما گردد، اجازه فرما تا من و مرازم كار او را بسازيم و جسد او را در رودخانه بيندازيم.
حضرت اظهار داشت: ساكت باش، لازم نيست كارى بكنى.
و بالاخره دژبان همچنان به ممانعت و اذيّت خود ادامه داد تا آن كه مقدار زيادى از شب سپرى شد و بعد از آن حضرت را آزاد كرد و توانستيم به حركت خود ادامه دهيم و چون مقدارى راه رفتيم امام عليه السلام فرمود: اى مرازم! آيا الان بهتر شد يا كارى كه مى خواستيد انجام دهيد؟
گفتيم: يا ابن رسول اللّه! الان بهتر شد.
سپس حضرت فرمود: چه بسا مردى به جهت بى تابى و كم صبرى از يك ناراحتى ناچيز نجات يابد ولى بعد از آن مبتلا به يك ناراحتى شديد و بزرگى گردد.