داستان کوتاه (644)
خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
سخنران درحالی که يک بيست دلاری را بالای سر برده بود از 200 نفر حاضر در سمينار پرسيد چه کسی اين 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها را بالا بردند.
بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت هنوز کسی هست که اين 20 دلاری را بخواهد؟ باز همه دستها را بالا بردند.
سپس اسکناس را روی زمين انداخت و با پا پول را مچاله کرد و باز هم گفت کسی پول را می خواهد؟ دستها همچنان بالا بود.
سخران گفت دوستان من شما همگی درس ارزشمندی را ياد گرفتيد. در واقع چه اهميتی دارد که من اين 20 دلاری را چه کار کنم، مهم است که شما هنوز آن را می خواهيد، چون ارزش آن کم نشده است، اين اسکناس هنوز 20 دلار می ارزد.
ما در زندگی ممکن است به خاطر شرايطی زمين بخوريم و مچاله و کثيف شويم و احساس کنيم که بی ارزش شده ايم. اما اصلا مهم نيست که چه اتفاقی افتاده است، مهم اين است شما هرگز ارزش خود را از دست نداده ايد، چون هنوز کسانی هستند که شما را دوست داشته باشند. خداوند هيچگاه بنده اش را فراموش نمی کند.
سخنران درحالی که يک بيست دلاری را بالای سر برده بود از 200 نفر حاضر در سمينار پرسيد چه کسی اين 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها را بالا بردند.
بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت هنوز کسی هست که اين 20 دلاری را بخواهد؟ باز همه دستها را بالا بردند.
سپس اسکناس را روی زمين انداخت و با پا پول را مچاله کرد و باز هم گفت کسی پول را می خواهد؟ دستها همچنان بالا بود.
سخران گفت دوستان من شما همگی درس ارزشمندی را ياد گرفتيد. در واقع چه اهميتی دارد که من اين 20 دلاری را چه کار کنم، مهم است که شما هنوز آن را می خواهيد، چون ارزش آن کم نشده است، اين اسکناس هنوز 20 دلار می ارزد.
ما در زندگی ممکن است به خاطر شرايطی زمين بخوريم و مچاله و کثيف شويم و احساس کنيم که بی ارزش شده ايم. اما اصلا مهم نيست که چه اتفاقی افتاده است، مهم اين است شما هرگز ارزش خود را از دست نداده ايد، چون هنوز کسانی هستند که شما را دوست داشته باشند. خداوند هيچگاه بنده اش را فراموش نمی کند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 15:43 توسط صادق
|