داستان کوتاه (639)
نشانه های بهشت و جهنم
عابدی كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود ، ناگهان تمركزش با صدای گوشخراش يك جنگجوی سامورايی به هم خورد .
پيرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده !
عابد به سامورايی نگاهيی كرد و لبخندی زد .
سامورايی از اينكه می ديد عابد بی توجه به شمشيرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشيرش را بالا برد تا گردن عابد را بزند !
عابد به آرامی گفت : خشم تو نشانهای از جهنم است .
سامورايی با اين حرف آرام شد ، نگاهش را به عابد انداخت و به او لبخند زد .
آنگاه عابد گفت : اين هم نشانه بهشت !
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 20:14 توسط صادق
|