داستان کوتاه (628)
ویرانه نشین
بیدلی چنان از خود به در شده بود که به ویرانه ای رفته و بر تل خاکی خفته بود .
دلبر به بالینش رفت ، او را خفته دید ، نامه ای نوشت و بر آستین بیدل به خواب رفته بست .
سپیده دم که دلداده از خواب چشم گشود ، نامه ای بر آستین خود بسته دید ، آن را گرفت و خواند .
نازنین غارتگر دل نوشته بود : ای دلداده ای که خود را بیدل می خوانی ، اگر بازرگانی ، برخیز به بازار رو و سیم و زر بگیر و بستان .
اگر پارسائی پرهیزکاری ، برخیز به پرستش خدا بنشین و شب زنده داری کن .
و اگر عاشق پاکبازی ، خواب به چشم خود راه مده و از این خفتن و از عشق بی خبر ماندن شرم کن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:3 توسط صادق
|