داستان کوتاه (611)
گاهی بهترین کار را بهترینها انجام نمی دهند
روزی مردی داخل چاله ای افتاد که نمی توانست تنهایی از آن بیرون بیاید .
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت !
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت !
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد !
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند !
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است !
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 21:36 توسط صادق
|