داستان کوتاه (28)
عروس آبله رو
دختر جوانی آبله سختی گرفت . نامزدش به عیادت او رفت . چند ماه بعد ، نامزد وی کور شد . موعد عروسی فرا رسید . مردم می گفتند : چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد .
20 سال بعد از ازدواج ، زن از دنیا رفت . مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود . همه تعجب کردند . مرد گفت : من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم .
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:40 توسط صادق
|