شباهت های پیرمرد و پسربچه

پسربچه گفت : گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد .

پیرمرد گفت : از دست من هم .

پسربچه در گوشی گفت : و شلوارمو خیس می کنم .

پیرمرد خندید و گفت : من هم همین طور .

پسربچه گفت : و اغلب گریه می کنم .

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و...

پسربچه گفت : و از همه بدتر انگار بزرگ ترها به من علاقه ای ندارند .

و پسربچه دست پر چین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت : منظورت را خوب می فهمم.