داستان کوتاه (604)
شباهت های پیرمرد و پسربچه
پسربچه گفت : گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد .
پیرمرد گفت : از دست من هم .
پسربچه در گوشی گفت : و شلوارمو خیس می کنم .
پیرمرد خندید و گفت : من هم همین طور .
پسربچه گفت : و اغلب گریه می کنم .
پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و...
پسربچه گفت : و از همه بدتر انگار بزرگ ترها به من علاقه ای ندارند .
و پسربچه دست پر چین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت : منظورت را خوب می فهمم.
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 23:50 توسط صادق
|