همیشه کسی پشت پنجره است

پسر کوچولو به همراه خواهرش برای دیدن مادربزرگش به مزرعه رفته بود . مادربزرگش یک تیر و کمان به او هدیه داد تا با آن بازی کند . پسرک در مزرعه و جنگل می دوید و با تیر و کمان نشانه گیری می کرد ولی نمی توانست به هدف بزند .

وقتی خسته از بازی به سوی خانه می رفت اردک خانگی مادربزرگ را دید و برای شوخی به سمت او نشانه رفت و تیری رها کرد . در کمال ناباوری تیر بر سر اردک خورد و او را کشت ، پسرک با ناراحتی و از ترس ، اردک را پای درختی زیر خاک پنهان کرد ولی متوجه شد که خواهرش کارهای او را دیده است.

بعد از صرف شام مادربزرگ به دختر گفت برای شستن ظرف ها به من کمک کن ولی دختر پاسخ داد: مادربزرگ برادرم به من گفته که می خواهد برای شستن ظرف ها به شما کمک کند و رو به برادرش کرد و گفت ماجرای اردک را که فراموش نکرده ای ؟ پسرک به آشپزخانه رفت تا به مادربزرگ کمک کند.

روز بعد مادربزرگ گفت امروز می خواهیم به ماهیگیری برویم و باید برای ناهارمان ساندویچ درست کنیم شما هم باید به من کمک کنید ، دختر گفت : برادرم به من گفته که می خواهد تنهایی ساندویچ ها را آماده کند و آهسته رو به او کرد و گفت : اردک را که یادت هست ؟ پسر هم به سراغ آماده کردن ساندویچ ها رفت .

به همین ترتیب دختر در هر فرصتی پسرک را مجبور می کرد تا کارهای او را انجام دهد . چند روز گذشت و پسر از وضعی که به وجود آمده بود خسته شد . پیش مادربزرگ رفت و به او گفت من کار بدی انجام داده ام و ماجرا را برای او تعریف کرد .

مادربزرگ لبخندی زد ، او را در آغوش گرفت و گفت : می دانم پسرم ، من پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم ولی چون تو را خیلی دوست دارم تو را بخشیدم . می خواستم ببینم تا کی می توانی به خواهرت اجازه بدهی به خاطر خطایی که انجام داده ای از تو سوء استفاده کند .

خطاها و اشتباهات ما باید باعث عبرت و تجربه ما باشند و نباید اجازه دهیم شیطان از اشتباهات ما سوء استفاده کند زیرا خدا ناظر اعمال ماست و چون ما را دوست دارد اگر توبه کنیم ما را خواهد بخشید ، پس اجازه ندهیم شیطان ، ما را برده خودش کند .