داستان کوتاه (592)
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان
پدر روزنامه می خواند . اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد . حوصلهء پدر سر
رفت و صفحه ای از روزنامه را كه نقشهء جهان را نمايش می داد جدا و قطعه
قطعه كرد و به پسرش داد .
بيا ! كاری برايت دارم . يك نقشهء دنيا به تو می دهم . ببينم می توانی آن را دقيقا همان طور كه هست بچينی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش
رفت . می دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است . اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشهء كامل برگشت .
پدر با تعجب پرسيد : مادرت به تو جغرافی ياد داده ؟
پسر جواب داد : جغرافی
ديگر چيست ؟
پدر پرسيد : پس چگونه توانستی اين نقشهء دنيا را بچينی ؟
پسر گفت : اتفاقا پشت همين صفحه تصويری از يك آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:22 توسط صادق
|