داستان کوتاه (591)
روزی که شیطان تلفنی تماس گرفت و بی مقدمه گفت : "حاضرم رؤیای تو را تبدیل به واقعیت کنم" ، به ناگاه شوکه شدم ! باورم نمی شد ! تنم خیس عرق شده بود ! وحشت و ترس سرا پای وجودم را فرا گرفته بود ! به هر زحمتی که بود خودم را جمع کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم .
روز مصاحبه:
جناب شیطان با دو ساعت تاخیر
حاضر شد . وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت :مأموریت خطیری پیش اومد که از
دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم .
پیش از انجام مصاحبه گفتم : با چه تضمینی باور کنم که در
جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت ؟
خندید و گفت : دلیلی ندارد دروغ بگویم . چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم .
گفتم : چه حربه ای ؟
جواب داد : غفلت ، انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم .
سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم
شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت ، پیوسته بر سر راهتان در کمین
می نشینم و
راهزن راهتان
می شوم . اکنون ببینید
چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست .
متن مصاحبه:
عبدالله : خودتان را معرفی
کنید .
شیطان : فردی هستم از طایفه جن . مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان" ، البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس ، خنّاس ، عزازیل ، عفریت ، شیصبان ، حارث ، مارد ، غوی ، رجیم ، ابو مره ، ابولبین ، مذموم ، مرید و…
عبدالله : پیشه و شغل شما
چیست ؟
شیطان : مشاغل فراوانی دارم ، گاهی مسافر کشم ، سر دو
راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی دربست به سفر
جهنم می برم .
گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم .
گاهی نقاشم ، رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی بر قامت راستی می
پوشانم .
گاهی هم خلبانم ، با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم .
عبدالله : دشمنی دیرینه ات با
آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد ؟
شیطان : ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای
خلقت ، دست به کار آفرینش آدم شد . ملائک نه از روی اعتراض که از روی
کنجکاوی گفتند : این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فسادها خواهد انگیخت
و خونهای بسیار خواهد ریخت .
اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم . و اگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم.
با ما بگو حکمت این کار در
چیست ؟
او
در جواب فرمود : در این کار رازهاییست سر به
مهر ، من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آینه هم نخواهید دید .
اینچنین بود که خالق به واسطه این مخلوق نوپای دو
پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت ، آنگاه فرمانمان داد که : در
مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید !
تمامی فرشتگان بی درنگ بر آدم سجده
بردند.
این فرمان اما بر من بسیار گران آمد ، چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم ، تنها 6000 هزار سال (با حساب شما البته صد و نه میلیارد و پانصد میلیون سال دنیا) ، خالصانه خدای را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستیده بودم ، آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام .
من نتوانستم بار این خفت را به دوش کشم ، هر چه باشد آفرینش من از آتش بود و خلقت او از خاک ، برتری من بر او چون آفتاب روز ، روشن بود ، من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم .
آری ، آن روز گستاخانه در
برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سر باز زدم . این شد که از درگاه ربوبی اش رانده شدم . از آن
زمان به بعد کینه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم
شعله ورتر می شود.
عبدالله : این عبادتهای خالصانه که گفتی چگونه ترا از این تکبرورزی باز نداشت ؟
شیطان : من به زعم خود از روی خلوص خدای را می
پرستیدم حال اینکه از ابتدا شائبه شرک و نفاق در خداپرستی ام راه داشت و این
امتحان ، شرک و نفاقم را آفتابی کرد .
عبدالله : با چه شیوه و شگردی انسانها را به دام می افکنی ؟
شیطان : با روش منحصر به فرد "گام به
گام". من به طور معمول کارم را در چند مرحله انجام می دهم ، نخست از طریق وسوسه
های تحریک آمیز خود ، افکاری پلید را بر قلب انسان القا می کنم ، آنگاه آن اندیشه
زشت را نیک جلوه می دهم ، سپس در مرحله عمل با تزیینات گوناگون ، اشتیاق
فرد را برای ارتکاب گناه برمی انگیزم.
این را هم اضافه می کنم که در مقام
روش اساساً
با حصر گرایی مخالفم ، بر این باورم که همیشه نمی توان با روشی واحد به صید
شکار رفت. وسوسه ،
تزیین و حتی
تسویل ، شاید برای اغلب انسانها سودمند افتد ، اما حریم دفاعی برخی انسانها گاهی نفوذ ناپذیر است ، اینجاست
که ناگزیرم به حربه های دیگری چون وحی ، نسیان و ایجاد فراموشی متوسل شوم .
البته هنرمندیهای دیگری هم دارم ، مثلا در هیئت و قالب اجسام ، تمثل و تجسم می یابم و از این رهگذر ، ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی و عصیان ، سوق ، که چه عرض کنم ، هُل می دهم.
عبدالله : بزرگترین آرزوی
شیطان چیست ؟
شیطان : گفتن ندارد اما اغوای تمامی آدمییان در همه ادوار و اعصار تنها آرزوییست که در سر می پرورانم .
عجبا ! من فقط شما را سوی گناه خواندم ، شما اما به
سوی گناه دویدید ، اگر طعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا
مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید ؟
عبدالله : کدام عمل انسانها بیش از همه تو را خشمگین می کند ؟
شیطان : هر چند خوش ندارم از ابرازش ، اما برخی
انسانها بر حسب عادت ، با سجده های طولانی ، مدام مرا آزار می دهند و بینی مرا
به خاک مذلت می مالند.
عبدالله : کدام عملشان تو را بیشتر خوشحال می کند ؟
شیطان : برای من بسی مسرت بخش
است اینکه آدمی پشت سر هم گناه کند و توبه را مدام به تاخیر بیاندازد.
عبدالله : عجیبترین عمل انسانها کدام است ؟
شیطان : بر سر سفره گناه می
نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند ، آنگاه معترضانه بر من خشم می آورند که
سفره گناه را تو گستردی .
عجبا ! من فقط شما را سوی گناه خواندم ، شما اما به سوی گناه دویدید ، اگر طعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید ؟!
عبدالله : شاید انسانها پر
بیراهه نمی روند که تو را مقصر می دانند ؟
شیطان: چنین نیست . رسالت اغواگری را خداوند خود بر دوش من نهاده است ، پُست تبهکاری و اضلال از ناحیه خداوند به من اعطا شده است . او خود فرموده که هر که را از فرزندان آدم می توانم بلغزانم ، با سواره نظام و پیاده نظام بر آنها بتازم ، در ثروت و فرزند شریکشان گردم و البته من جز فریب و دروغ نویدشان نخواهم داد.
عبدالله : چه اموری زمینه های
نفوذ تو را بیش از پیش فراهم می کنند ؟
شیطان : زمینه های نفوذ من البته بی شمارند اما نقطه ضعفها ، حساسیت ها ، حقارت ها ، حسادت ها ، رقابت ها ، محرومیت ها ، عقده ها ، شهرت طلبی ها ، شهوترانی ها ، افزون خواهی ها و... مناسبترین زمینه هایی(بخوانید زمین هایی) هستند که درخت دشمنی و بستر نفوذ مرا بارور می کنند .
عبدالله : اگر اجازه بفرمایید
سوال را قدری خصوصی تر کنیم . شما آیا ازدواج هم کرده اید ؟
شیطان : آری ، من در اوان جوانی با دختری به نام "لهبا" فرزند "روحا" از طائفه جن ازدواج کردم .
عبدالله : این ازدواج ثمره ای
هم داشت ؟
شیطان : البته که داشت . حاصل این ازدواج فرزندان بی شماری بودند که در وجود آمدند.
عبدالله : سرنوشت آنها چه شد ؟
شیطان : در زمانهای کهن پیش از خلقت انسانها ، میان
طوایفی از جن و نسناس (طایفه ای به جای انسانهای فعلی) جنگ و خونریزی بالا
گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند ، آنها هر دو طائفه از
جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من
از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.
آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان ، خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه سخن از خلقت و خلافت آدم به میان آمد و در پی نافرمانی ام از آن جمع رانده شدم .
عبدالله : آیا در میان طائفه
خود هواخواه و طرفدار هم داری ؟
شیطان : نه تنها در میان قبیله خود که در میان انسانها نیز.
عبدالله : متوجه منظور شما
نشدم یعنی می فرمایید انسانها هم به سوی تو دست دوستی دراز می کنند ؟
شیطان : تعجب کردید ؟! آری ! عده ای هستند که مرا ارباب و سرپرست خود می انگارند ، کارگزاران و خدمتگزارانی وفادار که اهداف شوم و توطئه های پلید مرا به خوبی جامه عمل می پوشانند.
بر سر سفره گناه می نشینند و
از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند ، آنگاه معترضانه بر من خشم می آورند که سفره گناه
را تو گستردی .
عبدالله : قلمرو فعالیتهای شما تا چه اندازه می تواند باشد ؟
شیطان : امور تکوینی از قلمرو نفوذ و سلطه من بیرون است ، تنها در حوزه امور تشریعی مجال جولان دارم ، یعنی اعمالی که بشر از روی اختیار و تکلیف ملزم به انجام آنهاست ، چه می گویم ، باید اعتراف کنم که در حوزه تشریع نیز دست من بسته است چرا که فعالیتم منحصر به اندیشه و روان (و نه جسم ( آدمی است ، آن هم در حدود دعوت واجابت ، همین و بس .
عبدالله : حرف آخر ؟
شیطان (در حالیکه چهره اش از شدت خشم برافروخته بود) : سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت ، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم . اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست .