داستان کوتاه (590)
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق
میکنه ، گفت : یه سوال دارم که خیلی
جوابش برام مهمه.
گفتم : چشم ، اگه جوابشو بدونم ، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم .
گفت : دارم میمیرم .
گفتم : یعنی چی ؟
گفت : یعنی دارم میمیرم دیگه .
گفتم : دکتر دیگه ای ، خارج از کشور ؟
گفت : نه همه اتفاق نظر دارن ،
گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد .
گفتم : خدا کریمه ، انشالله که بهت سلامتی میده .
با تعجب نگاه کرد و گفت : یعنی
اگه من بمیرم ، خدا کریم نیست ؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و
نمیشه گول مالید سرش ، گفتم : راست میگی ، حالا سوالت
چیه ؟
گفت : من از وقتی فهمیدم دارم
میمیرم خیلی ناراحت شدم ، از خونه بیرون نمیومدم ، کارم
شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن ، تا اینکه یه روز به خودم گفتم
تا کی منتظر مرگ باشم .
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم
بیرون مثل همه شروع به کار کردم ، اما با مردم فرق داشتم ، چون
من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت ، خیلی مهربون شدم ، دیگه
رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد .
با خودم می گفتم بذار دلشون
خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن ، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ، سرتونو درد نیارم ، من کار
میکردم اما حرص نداشتم ، بین مردم بودم اما بهشون ظلم
نمیکردم و دوستشون داشتم .
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم .
گدا که میدیدم از ته دل غصه
میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیرمردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم .
الغرض اینکه این ماجرا منو
آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم .
حالا سوالم اینه که من به خاطر "مرگ" خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه ؟
گفتم : بله ، اونجور که
یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه .
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر ، داشت میرفت ، گفتم : راستی نگفتی چقدر وقت داری ؟
گفت : معلوم نیست بین یک روز
تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم . با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه ؟
گفت : بیمار نیستم !
هم کفرم داشت درمیومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم ، گفتم : پس چی ؟
گفت : فهمیدم مردنیم ، رفتم دکتر گفتم : میتونید کاری
کنید که نمیرم گفتن : نه .
گفتم : خارج چی ؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش
فرقی داره مگه ؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد .