داستان کوتاه (589)
شیخ عرب
پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت .
یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد : برلین فوقالعاده است ، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم ، ولی یک مقدار احساس شرم میکنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند .
مدتی بعد نامه ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید : بیش از این ما را خجالت نده ، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:24 توسط صادق
|