داستان کوتاه (585)
مردی که همسرش را از دست داده بود ، دختر سه سالهاش را
بسیار دوست میداشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا
کودک سلامتی خود را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج
کرد ، ولی یبماری جان دخترک را گرفت .
پدر گوشهگیر شد با هیچ کس صحبت نمیکرد و سرِ کار نمیرفت . دوستها و آشناهای او خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ، ولی موفق نشدند.
شبی پدر رؤیای عجیبی دید ، او
دید که در بهشت است و صف نامنظمی از فرشتههای کوچک در جادهای طلائی به سوی قصری باشکوه
در حرکت هستند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همهٔ فرشتهها به جز یکی از آنها روشن بود ، او جلوتر رفت و دید فرشتهای که شمع او خاموش است ، دختر اوست . پدر ، فرشتهء غمگینش را در آغوش گرفت و نوازرش کرد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمعت خاموش است ؟
دخترک به پدرش گفت : بابا جان ،
هر وقت شمع من روشن میشود ، اشکهای تو ، آن را خاموش میکند و هر وقت تو دلتنگ میشوی ،
من هم غمگین میشوم .
پدر در حالی که اشک در چشمهایش حلقه زده بود ، از خواب پرید ، اشکهایش را پاک کرد ، تنهائی را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .
منبع : نوشتههای دلنشین ، جهانبخش موسوی رکعتی . سانتیا سالکا مجله شادکامی و موفقیت