داستان کوتاه (584)
وقتی که از خواب بیدار شد دید که یکی از پولک هایش نیست . شروع کرد به گریه کردن ، درخت لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟
ماهی گفت : وقتی که از خواب
بیدار شدم ، دیدم که یکی از پولکام نیست .
درخت گفت : ماهی کوچولو گریه نکن ، من یکی از برگ هایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .
ماهی کوچولو برگ
را گرفت و جای پولکش گذاشت و یک دور دور حوض چرخید ولی برگ به پولک هایش
نمی آمد ، دوباره شروع کرد به گریه کردن .
پرنده لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟
ماهی کوچولو ماجرا را برایش تعریف کرد .
پرنده گفت : من یکی از پرهایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .
ماهی کوچولو پر را
گرفت و یک دور ، دور حوض چرخید ولی پر سفید به پولک هایش نمی آمد .
پوپک دختر
کوچک خانه برای دادن غذا به ماهی ها به لب حوض آمد و دید ماهی کوچولو در
حال گریه کردن است . پوپک
از او درخواست کرد که برایش ماجرا را تعریف کند . ماهی کوچولو ماجرا را برای پوپک
تعریف کرد .
پوپک یکی از پولک های لباسش را کند تا ماهی کوچولو به جای پولکش
بگذارد ، چقدر به پولک هایش می آمد !
فاطمه افتخاری