پولک گم شده

وقتی که از خواب بیدار شد دید که یکی از پولک هایش نیست . شروع کرد به گریه کردن ، درخت لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟

ماهی گفت : وقتی که از خواب بیدار شدم ، دیدم که یکی از پولکام نیست .

درخت گفت : ماهی کوچولو گریه نکن ، من یکی از برگ هایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .

ماهی کوچولو برگ را گرفت و جای پولکش گذاشت و یک دور دور حوض چرخید ولی برگ به پولک هایش نمی آمد ، دوباره شروع کرد به گریه کردن .

پرنده لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟

ماهی کوچولو ماجرا را برایش تعریف کرد .

پرنده گفت : من یکی از پرهایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .

ماهی کوچولو پر را گرفت و یک دور ، دور حوض چرخید ولی پر سفید به پولک هایش نمی آمد .

پوپک دختر کوچک خانه برای دادن غذا به ماهی ها به لب حوض آمد و دید ماهی کوچولو در حال گریه کردن است . پوپک از او درخواست کرد که برایش ماجرا را تعریف کند . ماهی کوچولو ماجرا را برای پوپک تعریف کرد .

پوپک یکی از پولک های لباسش را کند تا ماهی کوچولو به جای پولکش بگذارد ، چقدر به پولک هایش می آمد !

فاطمه افتخاری