داستان کوتاه (581)
روزی در یک دهکده
کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت
به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند . او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و
میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد . او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند . یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند .
یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد . هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست . معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما طور ؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید ؟ بر سر فرزندان خود چطور ؟