داستان کوتاه (580)
روزی
روزگاری در سرزمینی دوردست ، دو برادر زندگی میکردند . این دو برادر ، با وجود اینکه
انسانهای خوبی بودند ، ولی عادت بسیار زشتی داشتند که از اموال مردم ، دزدی
میکردند و این کار را آنقدر ادامه دادند تا اینکه یک روز که داشتند
گوسفندان یکی از کشاورزان محلی را میدزدیدند ، توسط آن کشاورز دستگیر شدند.
مردم محل ، تصمیم گرفتند برای اینکه همه
مردم این دو برادر را بشناسند و بدانند که دزدی کردهاند ، بر روی پیشانی
آنان داغ بزنند تا این علامت ، همیشه با آنان باشد . یکی از برادران از
داغی که به پیشانیاش زده بودند ، چنان شرمسار شد که فرار کرد و از آن دیار
رفت ، ولی برادر دیگر ، تصمیم گرفت بماند و بکوشد تا با کمک به دیگر
روستائیان ، خلافش را جبران کند .
روستائیان در ابتدا به او بدبین بودند و رغبتی نداشتند
سروکارشان به او بیفتد ، ولی او مصمم بود خطایش را جبران کند. هر وقت
کسی بیمار میشد ، به نزدش میرفت و سعی میکرد با خوراندن سوپ ، پرستاری و
نوزاش کردن ، از بیمار مراقبت کند یا اینکه وقتی برای کسی کاری پیش میآمد ،
جوان حاضر میشد تا کمک کند و برایش فرقی نمیکرد که آن فرد ، فقیر است یا
دارا و در ازاء این کارها ، هیچ وقت مزدی دریافت نمیکرد.
سالها بعد ، مسافری به آن روستا آمد ، در غذاخوری ، پیرمرد عجیبی را دید که داغی بر پیشانی دارد و در آن نزدیکی نشسته بود. مرد غریبه متوجه شد که هر کدام از روستائیان که از کنار پیرمرد رد میشود ، به او اظهار احترام و محبت میکند.
مرد غریبه سخت کنجکاو شد از صاحب غذاخوری پرسید : داغ عجیب بر روی پیشانی آن پیرمرد چه مفهومی دارد ؟
صاحب غذاخوری گفت : نمیدانم ، این داغ سالهاست که بر پیشانی او زده شده ، ولی گمان میکنم ، علامت "تقدس“ است.