داستان کوتاه (577)
حضرت رسول اكرم (ص) روزی برای اصحاب خود به بيان داستانی از حضرت خضر پيامبر پرداخت و فرمود : جناب خضر روزی در يكی از بازارهای بنی اسرائيل راه می رفت كه چشم فقيری به او افتاد و چون او را نمی شناخت از او چيزی طلبيد .
حضرت خضر فرمود : چيزی در دست ندارم كه به تو عنايت كنم .
فقير عرض كرد : تو را به آبروی خدا سوگند می دهم كه مرا محروم نساز و چيزی به من عنايت كن زيرا در پيشانی تو نور حقيقت و راستی را می بينم .
حضرت خضر فرمود : مرا به خدای بزرگ قسم دادی و طاقت مخالفت او را ندارم و چون چيزی نزد من نيست اگر می خواهی مرا بفروش و از قيمت من استفاده كن .
فقير دست او را گرفت و صدا زد : چه كسی حاضر است اين بنده پير را ارزان از من بخرد.
شخصی حاضر شد و جناب خضر را به چهارصد درهم خريد و او را به خانه آورد ، اما تا مدتی به او كاری واگذار نمی كرد .
خضر فرمود : لابد مرا از برای كاری خريده ای ، پس چرا به من كاری وانمی گذاری تا انجام دهم .
آن مرد عرض كرد : تو شخص پيری هستی و از عهده كاری برنمی آيی .
خضر فرمود : مرا بر هر كاری بگماری آن را انجام خواهم داد .
عرض كرد : پس اين سنگ ريزهايی را كه در محوطه خانه است بيرون خانه بريز .
حضرت خضر مشغول كار شد و صاحب خانه بيرون رفت . ظهر كه به خانه بازگشت ديد آن پيرمرد تمام سنگ ها را از خانه بيرون برده است . بسيار شگفت زده شد و چند مرتبه به او گفت : احسنت و اجملت ، يعنی آفرين ! كار نيكويی كردی . هرگز شش نفر از عهده انجام اين كار برنمی آمدند ، اما تو در نصف روز آن را انجام دادی .
چند روز بعد صاحب خانه قصد مسافرت كرد . حضرت خضر به او فرمود : در نبود شما من به چه كاری مشغول باشم .
آن مرد گفت : به مقداری كه خسته نشوی ، روزها برای من خشت بزن ، چون قصد دارم در كنار خانه خود اتاقی بسازم .
چون آن شخص به سفر رفت و پس از چند روز ديگر برگشت ديد كه آن پيرمرد خشت زده و اتاق را در همان جای تعيين شده به نحوی كه او گفته بود ساخته است .
صاحب خانه در حيرت فرو رفت و گفت : ای مرد ! تو را به آبروی خدا سوگند می دهم كه مرا از حسب و نسب خويش آگاه ساز .
حضرت فرمود : من همان خضری هستم كه نام او را شنيده ای و چون آن مرد فقير مرا به آبروی خدا قسم داد و من چيزی نداشتم به او بدهم و جرئت آن كه او را محروم سازم نداشتم حاضر شدم مرا به بندگی بفروشد و از قيمت من استفاده نمايد ، زيرا هر كس را به وجهه و آبروی خدا قسم دهند و از او چيزی بطلبند اگر در حال توانايی به او ندهد در روز قيامت كه سر از قبر برمی دارد در صورت او گوشت نيست و بايد در كمال اضطراب در محضر حق بايستد .
آن شخص عرض كرد : ای خضر ! مرا به زحمت و گرفتاری انداختی كه خود را معرفی ننمودی تا اين كه به تو كار محول نمودم و خود را نزد خدای خويش مسئول گردانيدم كه پيغمبر او را به زحمت انداختم .
حضرت خضر فرمود : بر تو باكی نيست ، زيرا من خود اين عمل را اختيار نمودم كه فقير از من نااميد نشود .
آن شخص عرض كرد : اكنون اگر ميل داری در خانه من با عزت و محترم بمان و گرنه تو را آزاد كردم كه به هر سو می خواهی بروی .
خضر فرمود : سپاس خدا را كه پس از آن كه من خود را (برای رضای او) به بندگی انداختم مرا از قيد آن رهانيد .