داستان کوتاه (575)
پل يك دستگاه اتومبيل سواری به عنوان عيدی از برادرش دريافت كرده بود . شب عيد هنگامی كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطانی شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم می زد و آن را تحسين می كرد .
پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد : اين ماشين مال شماست ، آقا ؟
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت : برادرم به عنوان عيدی به من داده است .
پسر متعجب شد و گفت : منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوری ، بدون اين كه ديناری بابت آن پرداخت كنيد به شما داده است ؟ آخ جون ، ای كاش...
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويی می خواهد بكند . او می خواست آرزو كند . كه ای كاش او هم يك همچو برادری داشت .
اما آنچه كه پسر گفت سر تا پای وجود پل را به لرزه درآورد : ای كاش من هم يك همچو برادری بودم .
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آنی گفت : دوست داری با هم تو ماشين يه گشتی بزنيم ؟
اوه بله ، دوست دارم . تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد ، گفت : آقا ، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما ؟
پل لبخند زد . او خوب فهميد كه پسر چه می خواهد بگويد . او می خواست به همسايگانش نشان دهد كه توی چه ماشين بزرگ و شيكی به خانه برگشته است .
اما پل باز در اشتباه بود . پسر گفت : بی زحمت اونجايی كه دو تا پله داره ، نگهداريد . پسر از پله ها بالا دويد . چيزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنيد ، اما او ديگر تند و تيـز بر نمی گشت . او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود .
سپس او را روی پله پائينی نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد : اوناهاش ، جيمی ، می بينی ؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم . برادرش عيدی بهش داده و او ديناری بابت آن پرداخت نكرده . يه روزی من هم يه همچو ماشينی به تو هديه خواهم داد ، اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چيزهای قشنگ ويترين مغازه های شب عيد رو ، همان طوری كه هميشه برات شرح می دم ، ببينی .
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشين پياده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشين نشاند . برادر بزرگتر ، با چشمانی براق و درخشان ، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند .