داستان کوتاه (562)
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید : جرج از خانه چه خبر ؟
خبر خوشی ندارم قربان ، سگ شما مرد .
سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟
پرخوری قربان !
پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت ؟
گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .
این همه گوشت اسب از كجا آوردید ؟
همه اسب های پدرتان مردند قربان !
چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟
بله قربان . همه آنها از كار زیادی مردند .
برای چه این قدر كار كردند ؟
برای اینكه آب بیاورند قربان !
گفتی آب ، آب برای چه ؟
برای اینكه آتش را خاموش كنند قربان !
كدام آتش را ؟
آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد .
پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟
فكر می كنم كه شعله شمع باعث این كار شد . قربان !
گفتی شمع ؟ كدام شمع ؟
شمع هایی كه برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !
مادرم هم مرد ؟
بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !
كدام حادثه ؟
حادثه مرگ پدرتان قربان !
پدرم هم مرد ؟
بله قربان . مرد بیچاره همین كه آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .
كدام خبر را ؟
خبر های بدی قربان .
بانك شما ورشکست شد .
اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یك سنت تو این دنیا ارزش ندارید .
من جسارت كردم قربان ، خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!