داستان کوتاه (555)
قرار بود در یکی ازشهرهای محروم و در بین مردم عادی سخنرانی کنیم و از مصیبتهاشان بشنویم . خواب و خوراک نداشتیم که چه میشود آنها چقدر از من ناراضی هستند .
من که کاری برایشان نکرده ام . نکند جلوی دوربینهای خبری ما را سنگ روی یخ کنند .
خلاصه آن روز از راه رسید ما برای سخنرانی رفتیم جمعیت زیادی آمده بودند که یکصدا مرا تشویق می کردند همه و همه به جر یک نفر .
قیافه هاشان چقدر آشنا ، گوئی سالهاست با آنها زندگی کرده ام البته همه و همه به جز یک نفر . ما هر چه می گفتیم آنها تائید می کردند و اظهار رضایت و باز همه و همه به جز یک نفر .
مجلس که تمام شد وزیرالوزرا را پیش خود خواندیم که دستت درد نکند مجلس خوبی بود ولی چرا فکری به حال محافظت از ما نکردی از بچه های گارد جاویدان و نیروی ساواک نیاوردی ؟
اون هم لبخندی معنی دار زد و گفت اینها که دیدی همه از سربازان گارد و ساواک خودتان بودند در لباس مبدل ، همه و همه به جز یک نفر .