داستان کوتاه (550)
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره خدا بود .
استاد پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟
کسی پاسخ نداد .
استاد دوباره پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟
دوباره کسی پاسخ نداد .
استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .
استاد با قاطعیت گفت : با این وصف خدا وجود ندارد .
دانشجویی به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند .
استاد پذیرفت .
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟
همه سکوت کردند .
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟
همچنان کسی چیزی نگفت .
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد ، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد .