داستان کوتاه (544)
جستجو کردن برای پیدا کردن یه تیکه استخون اگر عاشقی نباشه ، کمتر از عاشقی هم نیست .
چند وقتی بود همراه نيروهای عراقی مشغول جست و جو بوديم . فرمانده اين نيروها دستور داده بود در ظرفی که ايرانی ها آب می خورند نیروهایش حق آب خوردن ندارند .
هم کلام شدن با ايرانی ها خشم اين افسر را بهمراه داشت ، برای همین عراقی ها با وجود اینکه علاقه داشتند به ایرانیها نزدیک بشن از ترس نمیتونستن به ما نزدیک بشن . چند روز بعد اما اتفاق عجیبی افتاد .
افسر عراقی از صبح حال و هوای دیگه ای داشت انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست . پیش خودم فکر میکردم اینبار به کی میخواد گیر بده برای صحبت کردن با ایرانیها خدا میدونه ! اما وقتی زبان باز کرد واقعا داشتم تعجب میکردم .
اون نزدیک من شد و از من خواست که پیشانی بندم رو بهش امانت بدم !
تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم .
دوباره تکرار کرد : میشه آن پارچه تان که روی پیشانی میبندید به من بدهید ؟ البته امانت ..
برگشتم بهش نگاه کردم و اون که احتمالا احساس کرده بود میخوام ازش بپرسم تو که اعتقادی به این چیزا نداشتی حالا چی شده !
بلافاصله گفت : ازت خواهش میکنم روم رو زمین نزن شما را به جان عزیزانتان خواهش میکنم این را به من امانت بدهید قول میدهم صحیح و سالم برش گرداندم . همسرم بدجوری بیماره میترسم از دستم بره ، میخوام بعنوان تبرک ببرمش بالای سرش قول میدم برش گردونم .
یه نگاه بهش انداختم و امتداد خط نگاهم رو به سمت سربندم که حالا روی دستم باز شده بود ادامه دادم .
روش نوشته شده بود : یا فاطمه الزهرا(س)