داستان کوتاه (536)
مرگ رهایی بخش
دفتر خاطرات دختر بچه يتيمی رو که بر اثر بيماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم . فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها يک جمله يک خطی .
صفحه اول : خدا چرا من به دنيا اومدم ؟
صفحه دوم : خدايا چرا اينقدر زندگی سخته ؟
صفحه آخر : خداياااااااااااااا می شه از دست اين زندگی خلاص شم ؟
البته بقيه دفترچه های دفتر خاطراتش سفيد نبودا ، بلکه بقيه صفحات همش از يک حرف تکراری پر شده بود . همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر می شدند.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 22:33 توسط صادق
|