داستان کوتاه (528)
زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟
داوود (علیه السلام) فرمود : خداوند عادلى است كه هرگز ظلم نمى كند . سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است كه این سؤ ال را مى كنى ؟
زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ریسندگى مى كنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى كودكانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد ، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم كه معاش كودكانم را تامین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود ، در خانه داوود را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام) آمدند ، و هر كدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض كردند : این پولها را به مستحقش بدهید .
حضرت داوود (علیه السلام) از آن ها پرسید : علت این كه شما دستجمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟
عرض كردند : ما سوار كشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، كشتى آسیب دید ، و نزدیك بود غرق گردد و همه ما به هلاكت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم .
به وسیله آن ، مورد آسیب دیده كشتى را محكم بستیم و كشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر كردیم كه اگر نجات یابیم هر كدام صد دینار ، بپردازیم ، و اكنون این مبلغ را كه هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر كه را بخواهى ، به او صدقه بدهى .
حضرت داوود (علیه السلام) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد ، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟
سپس هزار دینار را به آن زن داد ، و فرمود : این پول را در تامین معاش كودكانت مصرف كن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است .