داستان کوتاه (527)
چگونه به سویت بیایم
ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من ، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟
ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است ؟
ای آسمان آبی من ، بين من و تو فاصله ای است ، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم .
آری ای مهتاب من ، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم .
و ای آسمان آبی ام ، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر از عشقت برای هميشه بنشينم ، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی ، دلم به درد آمده از اين فاصله ، دلم به درد آمده از اين انتظار و دوری بين ما .
ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم ، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم .
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است ؟
انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم .
کاش تو ای آسمان من ، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش و عاشقی کنم .
کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد .
و کاش ای خورشيد من ، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم .
ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم .
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی .
ای خورشيد من ، از ظهرهای تابستان نفرت دارم ، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشی .
انتظار می کشم ، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم ، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم .
شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم ، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام ، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم .
آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 22:35 توسط صادق
|