داستان کوتاه (524)
هر چه به اين دوست عزيزم گفتم جلسه ى سهامداران شركت فلان و بهمان به درد من نمى خورد به خرجش نرفت . گفت تو بايد همه جا را ببينى ، تو بايد توى هر سوراخى سر كنى ، از بس كه اصرار كرد گفتم باشه ، بيا . آمد دنبالم . توى ماشين هم كه بوديم ، جرّ و بحث ما ادامه داشت . گفتم آخه تو اقتصاد خوندى ، به اين مقولات علاقه مندى . من باور كن پول شمردن بلد نيستم .
تعريف كردم كه يك زمانى يك جايى كار مى كردم ، پُشت دخل ، وقتى مى خواستم بقيه ى پول مشترى را بدهم آن قدر لفتش مى دادم كه داد همه درمى آمد . رئيسم مى گفت اون قدر سرتو پايين مى گيرى كه اگه همه ى مغازه را هم خالى كنند ، نمى فهمى . دوست عزيزم خنديد . گفت پول شمردن و بقيّه ى پول دادن چه ربطى به اقتصاد داره ؟ اقتصاد اساس و بنياد هر جامعه اى ست . اقتصادو جدّى بگير .
همين طور كه داشت درباره ى اهميّت اقتصاد در جامعه ى بشرى حرف مى زد ، دنبال جاى پارك هم مى گشت . همه ى جاى پارك هايى كه خالى بود اختصاصى بود . توى خيابان هاى دور و بر هتلى كه جلسه برگزار مى شد جاى پارك پيدا نكرديم . توى يك خيابان فرعى هشت تا چهارراه دورتر از هتل ، يك جاى پارك مَشتى پيدا كرديم و خوشحال و خندان راه افتاديم به سمت هتل .
باران تندى مى باريد . دوست عزيزم چتر داشت و هى تعارف مى كرد بيا زير چتر و هى تيزى لب چترش مى خورد به سر و كلّه ى من . گفتم قربانت . نگران من نباش . بدون چتر و با همين كلاه قزميتى كه مى بينى ، از صبح تا شب زير باران مى چرخم و عين خيالم نيست . همان طور كه داشتيم مى رفتيم به سمت هتل ، به ياد سال هاى محصّلى افتاديم و شروع كرديم به تعريف كردن خاطرات دبيرستان .
سالهاى اول دبيرستان ، هر دوتا توى يك مدرسه درس مى خوانديم ، اما دوست عزيزم حافظه ى قوى ترى داشت و چيزهايى يادش مى آمد كه من يادم نبود . آقاى سُمبات يادته ؟ آره ، يادم بود . معلّم نقاشى ما بود . مى آمد سر كلاس ، يك نقاشى منظره مى كشيد ، مى چسباند به تخته سياه و ما بايد همه ى تلاش خودمان را به كار مى برديم تا يك نقاشى بكشيم كه با آن مدل مو نزند .
آقاى معلّم اين نقاشى آبرنگ را سى ثانيه يى مى كشيد ، اما ما بچه ها تا يك ساعت بعد كه زنگ مى خورد هنوز مشغول كار بوديم ، اما هيچ كدام از نقاشى هايى كه ما مى كشيديم مثل آن نقاشى آقاى معلّم از آب درنمى آمد . يك شباهت هايى داشت ، اما نقاشى آقاى معلّم چيز ديگرى بود : نهر آبى كه از كنار درختى مى گذشت ، كوهى آن طرف نهر و خورشيدى كه از پُشت كوه داشت درمى آمد يا داشت فرو مى رفت پُشت كوه .
نگهبان دم در هتل به ما خوشامد گفت و در را باز نگه داشت تا ما به عادت ايرانى ها يك دقيقه اى به همديگر تعارف كنيم كه بفرماييد تو . توى لابى چند نفر راهنما ايستاده بودند رو به در ورودى تا تازه واردين را هدايت كنند به سمت سالن برگزارى مراسم . دم در سالن ، چند نفر نشسته بودند پُشت ميزهاى خيلى درازى تا اسم دعوت شدگان را توى ليست هايى كه دم دستشان بود پيدا كنند .
اول جلوى اسم دوست عزيزم و بعد جلوى اسم من كه با خودكار ته ليست الفبايى دعوت شدگان اضافه كرده بودند علامت زدند و دخترخانمى كه پُشت ميز نشسته بود لبخندى زد و شماره ى ميز ما را گفت . تشكر كرديم و رفتيم تو . سالن پُر از جمعيتى بود كه گوش تا گوش سر ميزها نشسته بودند . درست رو به روى در ، سكوى كوتاهى بود با يك ميز خطابه و روى ديوارهاى دو طرف سالن دوتا پرده ى عريض براى نمايش نمودارها و آمار و ارقام .
هنوز چند دقيقه اى به شروع مراسم مانده بود ، اما سر همه ى ميزها پُر بود و پيشخدمت ها با جامهاى شيشه يى بزرگ چاى و قهوه در حال رفت و آمد بودند تا از حضار محترم پذيرايى كنند . ميز ما نزديك به پرده ى سمت چپ سالن بود . سر ميز ما كه يك ميز گردهشت نفره بود چهار نفر نشسته بودند و همگى رو به پرده . ما دوتا از صندلى هاى خالى را كمى كنارتر كشيديم تا درست پُشت به پرده ى سمت چپ و جلوى ديد آنهايى كه نشسته بودند سر ميز نباشيم .
وقتى كه بالاپوش هاى خودمان را روى پُشتى صندلى ها آويزان كرديم و سر جاى خودمان نشستيم ، پرده ى نمايش سمت راستمان بود و ميز خطابه سمت چپمان و براى ديدن هر كدام از آنها بايد سرمان را نود درجه به راست يا به چپ مى چرخانديم . دوست عزيزم بلافاصله بعد از مستقر شدن روى صندلى ، دستمال سفره ى تا شده اى را كه روى بشقاب دم دستش بود برداشت و شروع كرد به ناخنك زدن به تنقلاتى كه روى ميز بود : ساندويچ كالباس و سبزى خوردن ، شيرينى خامه يى ، آناناس ، و قهوه و چاى هم كه پيشخدمت ها چپ و راست تعارف مى كردند .
يكى از پيشخدمت ها جام قهوه ى داغى را كه دستش بود گذاشت سر ميز ما و يكى ديگر هم يك جام چاى داغ گذاشت سر ميز ما و رفتند پى كارشان . مراسم داشت شروع مى شد و در حين سخنرانى پيشخدمت ها ديگر نبايد لابه لاى ميزها وول مى خوردند . چهار نفرى كه سر ميز ما نشسته بودند چينى بودند . دو تا خانم و دو تا آقا . يكى از آقاها تا مدّتى بعد از شروع سخنرانى هنوز داشت از خودش پذيرايى مى كرد و بعد از اين كه آخرين شيرينى روى ميز را هم خورد و فنجان خالى اش را گذاشت روى ميز ، شروع كرد به چرت زدن .
يكى از خانم ها از اول تا آخر سخنرانى مشغول بافتنى بافتن بود و فقط گاهى وقتها سرش را بلند مى كرد و نگاهى به نمودارها و جدول هايى كه مى آمد روى پرده مى انداخت . اما خانم و آقايى كه بين آن دوتا و پهلوى همديگر نشسته بودند ، با اين كه پُشتشان به سخنران بود ، از اول تا آخر سخنرانى به دقت گوش مى دادند و چشم از پرده ى نمايش برنمى داشتند . من با اين كه از حرفهاى سخنران چيز زيادى دستگيرم نمى شد ، يك چشمم به او بود و يك چشمم به پرده ى نمايش كه دقيقه به دقيقه عوض مى شد و نمودارها و جدول هاى جديدى را نشان مى داد . فقط مى دانستم كه اين تصويرهايى كه روى پرده مى افتاد مال اين بود كه آنهايى كه سر از حرفهاى سخنران در نمى آورند كم و بيش بفهمند كه موضوع از چه قرار است .
سخنران داشت گزارشى از رشد سهام شركت در يك سال گذشته مى داد و به سهامداران شركت و به آنهايى كه هنوز تصميم نگرفته بودند كه سرمايه گذارى كنند يا نه اطمينان مى داد كه حتا در سختترين شرايط و وقتى كه اوضاع و احوال اقتصادى در بدترين شرايط ممكن است هم خيالشان راحت باشد كه پولشان محفوظ است و هيچ خطرى سرمايه اى را كه گذاشته اند تهديد نمى كند ، فقط ممكن است ميزان سودى كه نصيبشان مى شود كمى تا قسمتى بيايد پايين كه آن هم در دوره ى رونق اقتصادى تلافى خواهد شد .
دوست عزيزم كه ديده بود من با چه علاقه اى به سخنرانى گوش مى دهم و يادداشت برمى دارم ، چند تا از اصطلاحاتى را كه خيال مى كرد لازم است بدانم بيخ گوشم توضيح داد و از جمله اين كه بازار خرس يعنى بازار كساد و بازار گاو يعنى بازار پررونق ، بعد گفت آقاى عبدى يادته ؟
گفتم آره ، ناظممون بود .
گفت چه جور آدمى بود ؟
گفتم آدم خوبى بود . گفتم اين كه گفتى چه جور آدمى بود ، منو به ياد يه چيزى انداخت .
گفت چه چيزى ؟
گفتم يادته وقتى مُرده ها را مى انداختند توى قبر ؟ يك نفر مى نشست بالاى سر مُرده و از همه ى آنهايى كه سر قبر ايستاده بودند مى پرسيد حالا كه گذشت ، حالا كه رفت ، حالا كه دستش از زندگى كوتاهه ، بگوييد ببينم ، چه جور آدمى بود ؟
گفت هرگز به اين ترتيب و با اين لحنى كه گفتى نمى گفتند .
گفتم چه جورى مى گفتند ؟
گفت خيلى ببخشيد . ولى اين موضوع از بحث ما خارجه . آقاى عبدى را مى گفتم .
گفتم بگو .
گفت آقاى عبدى هنوز زنده است . خبر دارم كه حالش هم خيلى خوب است و سر حال است . او هم بچه هاى مدرسه را به دو دسته تقسيم مى كرد : به بچه هاى تنبل كه درسشان خوب نبود مى گفت خرس و به بچه هاى شر كه دائم چوب مى خوردند و از كلاس درمى رفتند مى گفت گاو .
گفتم پس آقاى عبدى ما هم يك پا اقتصاددان بود . گفت همان طور كه به تو گفتم ، اقتصاد توى خون همه ى ماست . اقتصادو دست كم نگير . اقتصاد پايه و اساس زندگى ماست .
سخنرانى تمام شده بود و سخنران از همه ى حضار خواهش كرد كه اگر سؤالى دارند بپرسند . چينى هايى كه سر ميز ما نشسته بودند صندلى هاشان را برگرداندند تا رو به سخنران باشند و يكى از آنها دستش را بلند كرد كه براى سؤال كردن نوبت بگيرد .