داستان کوتاه (522)
راز طراوت چهره
مرد گفت : اى پیامبر خدا ! این زن من است و او را مشکلى نیست . زنى درستکار است ، اما دوست دارم از او جدا شوم .
گفت : به هر حال ، به من بگو که او را چه مى شود ؟
مرد گفت : بى آن که کهن سال باشد ، چهره اش بى طراوت است .
گفت : اى زن ! آیا دوست دارى دیگر بار ، چهره ات پرطراوت شود ؟
زن گفت : آرى .
به او گفت : چون غذا مى خورى ، از سیر شدن حذر کن ، زیرا اگر غذا بر سینه سنگینى کند و از اندازه افزون شود ، طراوت چهره از میان مى رود .
آن زن چنان کرد و دیگر بار ، چهره اش طروات یافت .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 10:25 توسط صادق
|