داستان کوتاه (517)
اعتماد السلطنه را می شناسید ؟ وی از مقربان دربار ناصر الدین شاه قاجار بود ، و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد .
آورده اند روزی ناصر الدین شاه از همین آقا پرسید : در مملکت چه چیز بیش از همه داریم ؟
گفت : قربان پزشک !
شاه با تعجب پرسید : دلیل این سخنت چیست ؟
اعتماد السلطنه گفت : پاسخش را خواهم گفت . دستمالی بست و وانمود کرد دندانش درد می کند .
یکی گفت : شلغم جوشیده بخور .
یکی گفت : هلیله بادام علاج است .
یکی گفت : سریشم جوشیده سودمند است .
حاصل آنکه هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد !
اعتماد السلطنه گفت : قربان تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تاکیید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است !
اگر اعتماد السلطنه امروز زنده بود می دید نه تنها پزشک فراوان است ، بلکه همه چیز از همه چیز فراوان است ! سیاستمدار ، ادیب ، فیلسوف ، مهندس ، نویسنده ، شاعر ، نقاش ، نانوا ، خیاط ، آشپز ، باغبان و...
و دلیل آن دو چیز است : یکی نبودن تخصص و دیگری داشتن ادعا !
هر ایرانی کم و بیش امروزه مانند دو هزار سال پیش یونان قدیم فیلسوف است ، یعنی از هر کاری ، اندکی می داند یا ادعای دانستن آن را دارد و علت عقب ماندن و عدم سرعت در کارهای مملکت ، نیز همین است !
ایرانیان ادعا دارند : هر چه خوبان همه دارند ما تنها داریم !!! عجب اینجاست وقتی به استخوان های پوسیده پدرانمان می نازیم ، در عمل به سخنان آنان از همه نادان تریم .