داستان کوتاه (514)
باران بود که می بارید
باد می رود ، ابر می بارد و باران است كه می دود روی پوست نمناكم و دستانم نرم می لغزند بر روی پوست ترم ف پولك های چشمانم . چشمانم در تب اين لحظه چه درخشان شده اند ، آری ! باران زيباست !
تاريك است ، تاريكی صدايی جز لمس حريص قطرات باران روی شيشهء مه گرفته نيست ، صدايی كه ديگر نيست بعد از اين مدت . صدايی كه پاك نشد هرگز از خاطر روح خسته ام ، صدايی برای مورچه ها كه اين جا نيستند ، صدايی كه گه گاه آرزوی مورچه شدن در تناسخ بعديم را پررنگ می كند ، صدايی كه گم شد در پس آن هو هوی سهمگين گردش زمين ، گردشی كه در آن زمين تنها چند بار بيش تر چرخيد !
باران بود كه در سكوت من باريدن آغاز كرد و من اما شايد در تلاتم چكيدنش لحظه لحظه خودم را می مردم . باران بود كه می باريد و شايد آن زمين بود كه ديگر ، كه ديگر هيچ چيز مهم نبود ! باران بود كه می باريد و من اما لرزه های روح خسته ام بر اين جسم خاكی را می شنيدم .
باران بود كه می باريد و شبنم بود كه می نشست و رنگين كمان بود كه رنگ می بست در خاطرم و اين بود خاك نم خورده بود كه رخنه های روحم را ، تك تكشان را پر می كرد از شور ، از طراوت ، از شبنم !
حس عجيبی نسبت به باران دارم ، آری ! اين باران بود كه هنرمندانه سمفونی عشق را در دلم رهبری می كرد و من جز سكوت نُتی برای نواختن نيافتم . خدايا ! ای تو دورترين نزديك من ! مگذار حواس باران ، پرت تشنه گی كوير شود ، مبادا مهربانيش فراموش شود .
براستی آنان كه زير باران چتر به دست می گيرند ، تا كی گريز از سرنوشت را توانند ؟ باد می رود ، ابر می بارد و باران است كه می دود روی پوست هنوز نمناكم !
تاريك است ، تاريكی صدايی جز لمس حريص قطرات باران روی شيشهء مه گرفته نيست ، صدايی كه ديگر نيست بعد از اين مدت . صدايی كه پاك نشد هرگز از خاطر روح خسته ام ، صدايی برای مورچه ها كه اين جا نيستند ، صدايی كه گه گاه آرزوی مورچه شدن در تناسخ بعديم را پررنگ می كند ، صدايی كه گم شد در پس آن هو هوی سهمگين گردش زمين ، گردشی كه در آن زمين تنها چند بار بيش تر چرخيد !
باران بود كه در سكوت من باريدن آغاز كرد و من اما شايد در تلاتم چكيدنش لحظه لحظه خودم را می مردم . باران بود كه می باريد و شايد آن زمين بود كه ديگر ، كه ديگر هيچ چيز مهم نبود ! باران بود كه می باريد و من اما لرزه های روح خسته ام بر اين جسم خاكی را می شنيدم .
باران بود كه می باريد و شبنم بود كه می نشست و رنگين كمان بود كه رنگ می بست در خاطرم و اين بود خاك نم خورده بود كه رخنه های روحم را ، تك تكشان را پر می كرد از شور ، از طراوت ، از شبنم !
حس عجيبی نسبت به باران دارم ، آری ! اين باران بود كه هنرمندانه سمفونی عشق را در دلم رهبری می كرد و من جز سكوت نُتی برای نواختن نيافتم . خدايا ! ای تو دورترين نزديك من ! مگذار حواس باران ، پرت تشنه گی كوير شود ، مبادا مهربانيش فراموش شود .
براستی آنان كه زير باران چتر به دست می گيرند ، تا كی گريز از سرنوشت را توانند ؟ باد می رود ، ابر می بارد و باران است كه می دود روی پوست هنوز نمناكم !
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:0 توسط صادق
|