داستان کوتاه (512)
به دنبال خدا نگرد
خدا در بيابان های خالی از انسان نيست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نيست
خدا در مسيری كه به تنهائی آن را سپری می كنی نيست
خدا آنجا نيست ، به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر كسی است كه به دنبال خبری از توست
در قلبی كه برای تو می تپد
خدا در لبخندی است كه با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گيرد
خدا آنجاست
خدا در خانه ای است كه تنهائی در آنجا نيست
خدا در جمع عزيزترين هايت است
خدا در دستی است كه به ياری می گيری
در قلبی كه شاد می كنی
در لبخندی است كه به لب می نشانی
خدا در دير ، بتكده ، كليسا و مسجد نيست
لابلای كتاب های كهنه نيست
اين قدر نگرد
گشتنت زمانی است كه هدر می دهی
زمانی كه می تواند بهترين ثانيه ها باشد
خدا در عطر خوش نان است
آنجاست كه زندگی می كنی و زندگی می بخشی
خدا در جشن و سروری است كه برپا می كنی
آنجاست كه عهد می بندی و عمل می كنی
خدا را در كوچه پس كوچه های درويشی و دوری از انسانها نگرد
خدا آنجا نيست ، به دنبالش نگرد
او جائی است كه همه شادند
جائی است كه قلب های شكسته نمانده
در نگاه پر افتخار مادريست به فرزندش
و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش
و در انديشه كودكی كه می پندارد پدرش قهرمانيست در دنيا
خدا را در غم جستجو نكن
در كنج خاك گرفته آنچه سال ها روايت كرده اند نگرد
خدا آنجا نيست ، به دنبالش نگرد
خدا را جای ديگر بايد جستجو كنی
جوانمرد هائی كه با پای پياده می روند به جستجوی خدا او را نخواهند يافت
خدا نزديك تر از آن است كه فكر می كنيم
در فاصله نفس های من و توست كه به هم آميخته
در قلبی است كه برای تو می تپد
در ميان گرمای دستان ماست كه به هم پيچيده
خدا اينجاست همسفر مهربان من
خدا اينجاست در قلب من و تو
خدا را در اثر ماندگار یک هنرمند جستجو کن
خدا اینجاست
در ایثار یک شهید
و در عزم یک رهبر برای رسیدن به پیروزی
و در محبت والدین به فرزندان و فرزندان به والدین
در گرفتن دست کودکی و یا سالخورده ای و عبور دادنش از خیابان
خدا اینجاست
در نجابت گلسرخ
و در لطافت بهار
عطش تابستان
و زیبائی پاییز
پاکیزگی زمستان
و در نگاه محبت آمیز یک پرستار و یا یک پزشک به بیمارش
آری دوست مهربان من ، خدا اینجاست در قلب من و تو