شاید کمی دیر شود (ماجرای واقعی یک خواستگاری)


ماجرای این داستان کاملا واقعیه و در سال ۸۰ اتفاق افتاده (منتهی اسامی تغییر داده شده است)

ماجرا اینگونه شرح داده میشود که :

اصلا حوصله نداشتم از تختخواب بیرون بیام مادرم از آشپزخونه هی داد میزد فرخنده فرخنده بلند شو دختر دیرت شدآآآآ…

چند روز بود همه اش خوابش رو میدیدم ، شده بود نقش اول تمام خوابهای من . اسمش حمید بود چند سال از من بزرگتر بود ، در یک ماجرای کاملا اتفاقی در یک تالار گفتگو باهاش آشنا شده بودم ، نه اینکه من دختر جلفی باشم ، نه ، اتفاقا خانواه مذهبی دارم و خودم هم آدم مقیدی هستم ، منتهی نوع شغل من در دانشگاه ایجاب می کرد ساعتهای زیادی رو پای کامپیوتر و اینترنت بشینم برای همین بود که با معرفی یکی از دوستانم با یک سایت گروهی آشنا شدم ، سایت مفیدی بود ، تالار گفتگو هم داشت بحث های جالبی می شد ، به این بحث ها علاقه داشتم و سعی میکردم نقش فعالی در مباحث روزانه داشته باشم .

حمید اطلاعات خوبی داشت ، همیشه مورد توجه بقیه قرار می گرفت ، انگار جواب همه سوالات رو داشت ، نمیدونم از کجا میاورد ، اما انصافا بدون فوت وقت جواب خیلی ها رو میداد . ازش خوشم میومد ولی بخودم اجازه نمیدادم این علاقه رو بروز بدم می ترسیدم تصور غلطی پیش بیاره ، برای همین همیشه باهاش کلنجار میرفتم با اینکار قصد داشتم اول اطلاعات بیشتری ازش بدست بیارم ، دوم اینکه بقیه فکر کنن ازش خوشم نمیاد .

این بحث ها یکسالی بود مارو بخودش مشغول کرده بود ، از مسایل اجتماعی و خانوادگی گرفته تا مسایل دینی و سیاسی همه چیز توی سبد بحث های ما پیدا میشد ، به قول بعضی ها از شیرمرغ تا جون آدمی زاد . این بحث ها توجه حمید رو هم به من جلب کرده بود ، خودش که می گفت اوایلش فقط به چشم خواهری به من نگاه می کرد اما بعدا این رابطه به یک ارتباط تنگاتنگ مبدل شد .

چند ماه قبل بخاطر یک مسئله مجبور شدم کسی رو بهش در دانشگاه معرفی کنم همین باعث شد ایمیلمون رو با هم رد و بدل کنیم این اولین جرقه ارتباط من و حمید بود . حمید مطالب خوبی برام ارسال می کرد و کوچکترین تصوری از مطالبی که برای هم ارسال می کردیم برامون بوجود نمی آورد .

اما یک روز با تعجب یک داستان عاشقانه برام فرستاد . تعجب کردم ، گفتم شاید اشتباه کرده ، ولی فرداش یه ایمیل دیگه برام فرستاد که نظرت درباره ایمیل قبلی چی بود ؟ من که بهم برخورده بود باهاش تند شدم و جواب بدی بهش دادم ، ولی اون برام توضیح مفصلی ارسال کرد . متقاعد نشدم ولی ترجیح دادم که به روی خودم نیارم .

یه روز یه ایمیلی فرستاد که منو وادار به فکر کردن کرد. با خوندن این مطلب از خودم خجالت کشیدم و بعضی از رفتارهام جلوی چشمم رژه میرفتن و عصابم رو داغون می کردن . براش نامه ای نوشتم و ازش عذرخواهی کردم و سعی کردم یجوری از دلش دربیارم ولی این نامه کار دستم داد ، چون حمید پشت بندش ازم خواستگاری کرد . دهنم باز مونده بود این پسره چی در مورد من فکر کرده ؟

نه سن و سالمون به هم میخوره نه شرایط اجتماعی خانواده هامون ، اون تازه دانشجو بود و من داشتم فوق لیسانسمو میگرفتم ، خلاصه کلی با هم تفاوت داشتیم ولی حقیقتش توی دلم علاقه خالصانه ای رو لمس می کردم که همه اینا رو نادیده می گرفت . کم کم کار به تلفن کشید و حمید دست بردار نبود ، ازم می خواست که جوابش رو بدم و من بخودم اجازه نمیدادم اینکار رو بکنم ، چون واقعا تفاوتهای فاحشی داشتیم .

چند ماه بود که گیر داده بود بیاد با خانواده صحبت کنه ولی من می ترسیدم سرخورده بشم ، برای همین با غرور اجازه نمیدادم حرفش رو ادامه بده ، تا اینکه با یکی از دوستانم مشورت کردم و اون بهم گفت : یکبار بگذار بیاد و خودش وضعیت خانواده شما رو ببینه شاید خودش منصرف بشه ، اگر هم نشد جوابش رو بده ، خب بگو که نمیتونی باهاش زندگی کنی . ولی واقعیت این نبود ، ته دلم عالم دیگه ای بپا بود که غرورم اجازه نمیداد زیر پام بگذارمش .

بلاخره دلم رو زدم به دریا و یه روز ازش خواستم از تهران بیاد مشهد تا با هم صحبت کنیم و امروز همون روزه اصلا نای تکون خوردن از جام رو ندارم . همین فکرا رو می کردم که چشمم رو گردوندم به سمت ساعت دیواری اتاق خوابم وای خدای من ساعت ۸ شد من هنوز اینجام ، بلند شدم و سریع مانتو و چادر رو پوشیدم و راه افتادم به سمت دانشگاه ، مادرم هر چی داد میزد که دختر بیا صبحونه آمده کردم انگار نه انگار .

تا محل کارم در دانشگاه فاصله نیم ساعته ای بود که با ماشین خودم کمتر از ۵ دقیقه اون رو طی می کردم . سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت اتاقم اونجا رو مرتب کردم و به آقا رحیم گفتم بره چند تا شاخه گل مریم برام بخره تا اتاقم خوش عطر بشه . ساعت داشت ۱۰میشد دل توی دلم نبود رفتم سراغ آبسردکن توی راهرو و یه لیوان آب پر کردم و سرکشیدم .

همینطور که داشتم می خوردم دور زدم به سمت اتاقم که برگردم دیدم یک جوان جلوی اتاقم داره سرک میکشه . رفتم نزدیک و گفتم بفرمائید ؟ گفت : سلام خانم ببخشید با خانم…کار داشتم گفتم خودمم . یک دفعه نگاهمون به هم تلاقی پیدا کرد و عین آدمهای خشک شده به هم نگاه کردیم من زیر لب گفتم : حمید آقا ؟ و همزمان اونم زیر لب گفت : فرخنده خانم ؟

نمی خواستم متوجه دستپاچگیم بشه ، خودمو سریع جمع و جور کردم و گفتم : بله و با دست اشاره کردم به طرف اتاق که بفرمائید . پسر خوبی به نظر میرسید ، به دلم نشسته بود ، ولی نباید متوجه می شد که بهش علاقمند هستم ، ممکن بود سوارم بشه و از این علاقه به نفع خودش استفاده کنه . اون روز کلی حرف زدیم و اون از من گله می کرد که چرا این همه مدت اجازه نداده بیام به خواستگاریش و من هم هی توجیه میکردم .

از حرفای حمید فهمیدم که اون پسرب زرگ خانواده است و پدرش رو ازدست داده از ۱۴سالگی مجبور بوده هم کار کنه هم درس بخونه ، دو تا خواهر کوچیکتر از خودش هم داشت که خرج اونها رو هم میداد . خواهرش قرار بود چند ماه بعد ازدواج کنه ، برای همین حمید باید سخت کار میکرد تا بتونه جهیزیه خواهرش رو جور کنه ، برای همین علاوه بر شیفت روز در کارخونه ، شبها هم در یک کارگاه طلاسازی کار میکرد .

شب بیداریهاش پای چشماش گود انداخته بود و استخونهای گونه اش بیرون زده بود ، معلوم بود سختی زیادی رو داره تحمل میکنه ف حقا بهش می بالیدم که یک تنه داره بار مادر و خواهرها و درس و مشق خودش رو بدوش میکشه و زیر این بار سنگین خم به ابرو نمیاره . دونستن اینها علاوه بر اینکه منو بابت رفتار گذشته ام پیش حمید شرمنده می کرد ، علاقه ام رو بهش دو چندان کرده بود .

نزدیکهای ساعت ۱۲بود که حرفامون تموم شد حمید باید برمیگشت ترمینال تا مجبور نشه یک روز دیگه هم مرخصی بگیره . بعداز خداحافظی وقتی به قامت خمیده اش و نگاهش که از اون آتیش شعله میکشید نگاه میکردم غم عجیبی قلبم رو می فشرد . دیگه طاقت نداشتم ، برای همین سریع خداحافظی کردم و برگشتم داخل اتاق و در رو از پشت قفل کردم و از پنجره قدمهای سنگین حمید رو نگاه میکردم و اشک از گوشه چشمم جاری میشد ، بدون اینکه علتش رو بدونم ، انگار نمیخواست مشهد رو رها کنه بالهای این پرنده با خاک مشهد سنگین شده بود .

برای آخرین بار برگشت و یه نگاه کوتاهی کرد و راهش رو ادامه داد . قرار شده بود حمید بره و این بار با مادر و خواهرش بیاد تا حرفای رسمی بین اونا و پدر و مادر من رد و بدل بشه . چند روزی بود ازش خبری نبود ، کلافه شده بودم ، هی به گوشی موبایلم نگاه میکردم ببینم تماس پاسخ داده نشده ای وجود نداره ؟ ولی خبری نبود که نبود .

سه روز…پنچ روز…یکهفته …دوهفته …نخیر خبری نبود که نبود ازش ، کفری شده بودم هر چی بدو بیراه بود نثار حمید و هر چی مرده میکردم که اینقدر هم مگه آدم میتونه پست باشه ؟ نه به اون همه اصرارش و نه به این همه بی تفاوتی ، میترسیدم پشیمون شده باشه و آبروی من جلوی دوست و همکار و خانواده بره . همینطوری هم نمیتونستم نگاه سنگینشون رو روی خودم تحمل کنم .

توی همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد ، پریدم بالا درسته تلفنه بود که داشت زنگ میخورد نگاه کردم دیدم از تهرانه همون شماره ای که حمید باهاش زنگ میزد . گفتم باید حالشو بگیرم . برای همین قطعش کردم . به دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد و من دوباره قطع کردم . اینکار چند بار تکرار شد . نمیخواستم جوابش رو بدم خیلی ازش دلخور بودم . نامرد پست فطرت منو به بازیچه خودش کرده .

گوشی رو برداشتم تا اگه اینبار زنگ زد هر چی توی دلم هست خالی کنم روی سرش . تا زنگ زد من دکمه OK رو زدم خواستم بگم : برو گم شو همون جایی که تا حالا بودی…تا گفتم :ب رو…صدای یک زن اومد که می گفت : الو…الو…

تعجب کردم و جواب دادم : بفرمائید...

ببخشید فرخنده خانم ؟

بله خودم هستم ! شما ؟

من ریحانه هستم ، خواهر حمید

آب دهنمو فرو بردم و گفتم : بله سلام بفرمائید .

راستش….

چند دقیقه ای برام حرف زد ، نمیدونم کی روی پاهام بلند شده بودم و خودم خبر نداشتم ، تمام بدنم خشک شده بود . چیزهایی که شنیده بودم رو باور نمیکردم ، مگه میشه آخه ؟ حتما دروغه ، حتما منو میخوان بازی بدن ، گوشی توی کنار گوشم سنگینی میکرد ، آروم آوردمش پائین و حرفای ریحانه رو دوباره مرورشون کردم .

آره حمید اون روز بعد از خداحافظی با من به ترمینال میره تا برگرده تهران ، توی راه اتوبوس تصادف میکنه و حمید پر میکشه به آسمون ، حمید حالا شده بود یه کبوتر توی حرم امام رضا (ع) و من دوباره شرمنده اون و قضاوتهای نابجام .

خواهرش میگفت : تمام ماجراهای بین خودش و من رو در دفترخاطراتش نوشته بود و آخرین بار هم از تصمیمش برای اومدن به مشهد نوشته بود و علتش ...حمید نوشته بود :

امام رضا سلام

ممنونم که منو قابل دونستی و می خای با این وصلت زائر همیشگیت کنی منو …

آقاجون قول میدم کبوتر حرمت بشم و روی سر زائرات پر بگیرم با بالهای خودم روی سرشون سایه بندازم تا ناراحت نشن .

ریحانه میگفت : این سفر اولین و آخرین سفر حمید به مشهد بود . حرفاش داشت داغونم می کرد . انگار سرم سنگین شده بود . وقتی سرمو بلند کردم دیدم رو بروی پنجره فولادم ، شعاع نگاهم رو دوختم به حرم و اشک همینجوری از چشمام جاری میشد کمی بالاتر که نگاه کردم یه کبوتر بالای سرم داشت میچرخید...

منبع : وبلاگ پلاک 14