داستان کوتاه (510)
یخ فروش
زندگی ماحکايت آن يخ فروشی است که در گرمای تابستان يخ می فروخت .
چند ساعتی گذشت رهگذری ديد يخهای او تمام شده پرسيد : خريدند تمام شد ؟
يخ فروش دردمندانه گفت : نخريدند و تمام شد .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:47 توسط صادق
|