داستان کوتاه (509)
تندیسی از تفاوت
باز هم رطوبت تنهايی و پوچی ، پی خانه احساساتش را تهديد می کرد و او می ترسيد و ترسش از اين بود که روزی خانه احساساتش با تمام مصالح شادی و غم و گريه و خنده خراب شود و سر تعظيم در برابر تنهايی و پوچی فرود آورد اما او زنده بماند !
آری ، از اين گونه زنده ماندن هراس داشت و بر اين باور بود که اگر قرار است قطع نخاع ادراکی شود و يا شعورش جاده نقص بپيمايد مردن بسی گواراتر از زنده ماندن است .
می گفت که نمی خواهد سربار احساسات ديگران باشد ، آنهم ديگرانی که خودشان مستاجر خانه های احساسات ديگران هستند .
روح متفاوتی داشت و وجه تفاوتش با من و امثال من در اين بود که از ماه شب چهارده می ترسيد ! شب هايی که ماه کامل بود آنقدر می ترسيد که به پشت بام پناه می برد تا خودش را پنهان کند !
روزی از او پرسيدم : مگر می شود که به پشت بام رفت و از چشمان ماه شب چهارده پنهان شد ؟!
گفت : يادت باشد که هميشه بهترين جا برای پنهان شدن جايی است که از همه جا بيشتر در معرض ديد است !
آری ، از اين گونه زنده ماندن هراس داشت و بر اين باور بود که اگر قرار است قطع نخاع ادراکی شود و يا شعورش جاده نقص بپيمايد مردن بسی گواراتر از زنده ماندن است .
می گفت که نمی خواهد سربار احساسات ديگران باشد ، آنهم ديگرانی که خودشان مستاجر خانه های احساسات ديگران هستند .
روح متفاوتی داشت و وجه تفاوتش با من و امثال من در اين بود که از ماه شب چهارده می ترسيد ! شب هايی که ماه کامل بود آنقدر می ترسيد که به پشت بام پناه می برد تا خودش را پنهان کند !
روزی از او پرسيدم : مگر می شود که به پشت بام رفت و از چشمان ماه شب چهارده پنهان شد ؟!
گفت : يادت باشد که هميشه بهترين جا برای پنهان شدن جايی است که از همه جا بيشتر در معرض ديد است !
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:45 توسط صادق
|