داستان کوتاه (507)
آقاى جک ، رفته بود استخدام بشه . کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شرکت جواب بدهد . آقاى مدیر شرکت ، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یک سئوال پاسخ بدهد .
سئوال این بود : شما در یک شب بسیار سرد و طوفانى ، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید ، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس ، به انتظار رسیدن اتوبوس ، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه اى هستند .
یکى از آنها پیرزن بیمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومین نفر ، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم ، دختر خانم بسیار زیبایى است که زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید .
اگر اتومبیل شما فقط یک جاى خالى داشته باشد ، شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشین تان مى کنید ؟ پیرزن بیمار ؟ دوست قدیمى ؟ یا آن دختر زیبا را ؟
جوابى که آقاى جک به مدیر شرکت داد ، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضى ، برنده شود و به استخدام شرکت درآید . راستى ، می دانید آقاى جک چه جوابى داد ؟ اگر شما جاى او بودید چه کار می کردید ؟
و اما پاسخ آقاى جک : آقاى جک گفت : من سویچ ماشینم را می دهم به آن دوست قدیمى ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند ، و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند .