داستان کوتاه (505)
در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص) ، طفلى بسیار خرما مى خورد . هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد ،فایده نداشت .
مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر (ص) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند . وقتى او را به حضور پیغمبر آورد ، از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد ، اما آن حضرت فرمود : امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید .
روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر (ص) حاضر شد . حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد .
در این هنگام زن ، که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند ، از ایشان سؤال کرد : یارسول اللّه ، چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد ؟
حـضـرت فـرمـود : دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید ، خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم ، تاثیرى نداشت .
امـام صـادق (ع) فـرمود : به راستى هنگامى که عالم به علم خود عمل نکرد ، موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى کند ،همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند !