داستان کوتاه (504)
ارزش ملک و سلطنت
روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد .
خلیفه گفت : مرا پندی بده !
بهلول پرسید : اگر در بیابانی بیآب ، تشنهگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی ، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی ؟
گفت : صد دینار طلا .
پرسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد ؟
گفت : نصف پادشاهیام را .
بهلول گفت : حال اگر به حبسالبول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه میدهی که آن را علاج کنند ؟
گفت : نیم دیگر سلطنتم را .
بهلول گفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است ، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:39 توسط صادق
|