داستان کوتاه (501)
شاهدان
ديروز به من خبر دادند كه فِرِد پروتی دارِ فانی را وداع گفته است . مُرده ، همان طوری كه پيش خودم تصور می كنم ، از افراط در سيگار و پريشانی و عذاب وجدان ، هر چند هيچ كدام از اين ها علت اصلی نبودند . او در وِست كاست ، هزاران مايل دور از زن های سابق و بچه های ولخرج ناتوش از دنيارفت . او را خوابيده بر بستر بسيار تميز بيمارستان ، تا خرخره زير قرض ، پيچيده در دستگاهی از جنس لوله ، مشرف بر دورنمايی بی روح و دراندشت ، دنيايی متفاوت از سرزمين سرسبز شرق كه او را بار آورده بود ، در نظر مجسم كردم .
اگرچه هر دو اهل شهر « نيوهَوِن » و درس خوانده مدرسه « هاچ كيس ، ييل » و داراي يك پيشينه خانوادگی بوديم و « پدربزرگ هامان كشيش و پدرهامان وكيل بودند » ، من و فرد هيچ گاه دوستان صميمی نبوديم . ما به نسلی تعلق داشتيم كه با خويشتن داری ابراز محبت می كرد . جنگ ، شايد ، ما را محتاط و محافظه كار بار آورده بود ، وظيفه مان اين بود كه جامعه را از يك طرف با شكاف عميقش برداريم و از طرف ديگر آن را صحيح و سالم و بدون تغيير برزمين بگذاريم . اين كه جامعه بعدها تغيير كرد مسأله ما نبود .
بعد از جنگ فرديك جور تبليغات چی شده بود و من كارم سَركردن با اوراق بهادار بود . به مدت يك دهه ، در مانهاتان ، گه گاهی هم ديگر را دعوت می گرفتيم . آخرين باری كه به خانه ما آمد چنان غرابت و ، بدتر، بی ملاحظه گی در رفتارش بود كه فكر می كنم برای آن هيچ وقت او را نبخشم . در كيابيای دوره آيزنهاور بود ، درست قبل از طلاق اولش . فرد سر كارم به من تلفن كرد و خواست كه برای صرف نوشيدنی به آپارتمان مان بيايد ، و با نوعی ترديد پرسيد اگر می تواند دوستی را هم با خودش بياورد .
در آن موقع من و جين در خانه ای تو خيابان سيزدهم غربی زندگی می كرديم . از ميان همه آپارتمان هامان آن يكی را با علاقه زيادی به خاطر می آورم . پنجره های جلويی اش به خيابان و مدرسه ای ابتدايی باز می شدند ، و پنجره های پشتی اش رو به حياط متروكی كه پر از درخت های سيب و آن طرفش هم يك كارخانه عجيب و غريب بود . كارخانه با مقدار زيادی نوار براق و قرقره های ريسندگی و نيروی طاقت فرسای مردان سياه و زنان پورتوريكويی كار می كرد .
صبح وقتی از خواب بيدار می شديم آن ها را می ديديم كه مشغول بافتن اند و يا در آشپزخانه صبحانه می خورند . از تو پنجره بچه ها را هم می ديديم كه سرشان گرم كارهای خودشان بود و تو تعطيلات همه جا را با تخم مرغ های رنگی و كدو تنبل و درخت كريسمس باسمه قلب و شاخه آلبالو تزيين می كردند و هميشه نسيمی توی دو اتاق بزرگ مان در جريان بود ، گاهی از اتاق خواب به نشيمن و از طرف كارخانه به مدرسه و گاهی هم برعكس ، و هياهوی خيابان سر و صدای آدم های مست را با خودش می آورد .
خانه ما طبقه سوم بود . پايين ترين طبقه ای كه تا آن روز درآن زندگي كرده بوديم . فرد درست سر ساعت هفت پيدا شد . از پله ها كه بالا می آمد حدس زدم زن پشت سرش بايد همسرش باشد . راستش شبيه زنش بود ، شايد يكی دو بند انگشت بلندتر و كمی بی ملاحظه تر از او لباس پوشيده بود ، اما با همان شكل و شمايل ، از كمر به پايين درشت و خوش تراش ، و بالاتنه اش به طرز نامتناسبی باريك بود . گوش هايش كاسه مانند و برآمده بود ، كه با مو و گوش واره های ساده تزيين شان كرده بود . فرد او را به ما پريسيلا اوانز معرفی كرد .
جين ، مارجری پروتی را چندان نمی شناخت ، با اين حال پيدا بود كه ميل ندارد از همچو زنی كه ظاهراً دوست دختر فرد بود ، تو خانه اش پذيرايی كند . جين با سردی دستش را دراز كرد و با آن دختر دست داد . پريسيلا ، هر چند ازدواج نكرده بود و يكی دو سال از ما جوان تر بود ، حالا يكی از ما است . هيچ وقت نفهميدم فرد كجا با او آشنا شده است ، اما می توانستم حدس بزنم كه سر كار يا تو يك مهمانی يا در مسابقه قايق رانی يك ديگر را ديده اند ، دختر مؤدبی بود ، و آن ملاقات می توانست مايه شرم ساری اش شود ، نمی دانم فرد چه طور راضی اش كرده بود . لابد به او گفته بود كه من دوست صميمی اش هستم ، كه شايد هم در نظرش بودم .
براي او من نيوهون بودم ، كه يك جورهايی می توانست رويم حساب كند ، آدم ساده دلی كه هيچ وقت به آن شهر متوسط الحال خو نگرفته بود . آن روز غروب ، كه در واقع مهمانی شام نبود ، غير از ابراز دل تنگی ، دلم می خواهد وفاداری روح انسانی را ارج بگذارم . من و جين از آن ها سؤالی نكرديم ، شايد چون پريسيلا حالت محجوبی به خودش گرفته بود و تا حدی هم شايد برای آن كه فرد از آن مهمانی آشفته به نظر می آمد .
گفت و گومان شكل خشك و رسمی به خود گرفت . درباره وقايع جاري آن روزهای از دست رفته حرف زديم . سقوط مك كارتی ، نامزدی كيفاور و بی تدبيری دالَس . دالس آن روزها گوآ را « داستانی از پرتقال » خوانده و هندی ها را رنجانده بود ، و مصاحبه اش با عنوان « سياست بازی با آتش » همه را از جا در برده بود . پريسيلا گفت كه فكر می كند دالس دست كم برای صداقتش ، در بيان رسای آن چه همه در هر حال می دانستند ، شايسته احترام است . اين يكی از اظهار نظرهای او بود كه خوب يادم مانده ، و اين گفته باعث شد او را خوب برانداز كنم .
او شبيه مارجری بود ، اما با يك فرق ، چيزی غير عادی و ناراحت در چهره اش بود ، ردی آشكار از رنجی ديرپا و قدرت تشخيصی كه با هوشياری حاصل شده بود . احساس كردم در زندگی اش گشايشی ايجاد شده كه در اين وضعيت با زندگی همسر فرد يا ، راستش را بخواهيد ، با زندگی زن خودم هم فرق داشت . آن گاه ، برای يك لحظه توجه ام به آشفتگی فرد جلب شد . سعی می كنم آن ها را در حالی كه كنار هم نشسته اند به خاطر بياورم ، فرد روی صندلی برزنتی ولو شده بود ، و پريسيلا سمت راست او روی كاناپه نشسته بود .
موهای جوگندمی فرد ، روی شقيقه اش ، جايی كه كك مك هايش تو چشم می زد ، عقب نشسته بود . بينی اش باريك و دراز بود ، چشمان آبی كم رنگش از پشت قاب نقره ای عينكش كه بالا رفته بود ، كمی بيرون زده بود . لب هايش خوش تركيب و زيبا بود . چيزی دهاتی دست هايش را سنگين و زمخت نشان می داد ، و وقتی زانوهايش را چنگ می زد مفصل هايش از فشار سفيد می شد . در صندلی برزنتی بدقواره زانويش را در مشت می فشرد و گردنش بالای يقه سفيد نونوارش به سرخی می زد ، نگران پريسيلا بود . با نقلی كه از دالس كرد موافق نبود ، می دانست ما ليبرال هستيم .
پريسيلا رفتارش موقرانه بود ، هرچند لباسش برای بعضی مردها چيزی پر زرق و برق می نمود ، و فكر می كنم يا يادم می آيد نيروی بازدارنده ای وجود داشت كه در فضای ميان بدن او و فرد سنگينی می كرد ، و در آن خطای باصره ، كه گاهی دو نيم رخ سياه و گاهی تك گلدانی سفيد به نظر می آيند ، دسته كاناپه ، دو لبه ميز چوب اطلس خراطی شده ، چراغ خاموش و پايه مس كوب ، زيرسيگاری سراميك پر از ته سيگارهای بدون فيلتر به شكل ويرگول ، در سايه ها و انعكاس مبهم آن ها ، همه گويی نشانی از « رابطه » رمزآميز آن دو مهمان مضطرب و ناخوانده را در خود داشت .
خيلی دلم می خواست به خودم بقبولانم كه جين ، هر چند با اكراه ، آن ها را به صرف شام دعوت كند ، كه كرد ، البته فرد نپذيرفت ، گفت ، بايد بروند ، و يك دفعه پوزش طلبانه ، با دست های بزرگ آويخته اش از جا بلند شد و دختر به او نگاه كرد . قبل از ساعت هشت خانه را ترك كردند ، من و مشكل سنگينی گوش هايم برطرف شد . حلا صدای جين را می شنوم كه به وضوح گلايه می كند : خُب ، عجيب بود! از طرف فرد رفتار خيلی عجيبی بود ! آيا داشت وانمود می كرد كه دوستان محترمی دارد ؟
لازم نبود همچو نتيجه ای را به رخش بكشد . شايد ذاتاً آدم بددلی است .
فكر مي كني چه جور آدمی است ؟
متأسفانه بايد بگويم كه به نظرم خيلی عادی آمد .
گفتم : خيلی بامزه است ، چه قدر كپی زن اش است .
بله ، كپی تمام و كمال مارجری هم نه ، يك كپی بد .
گفتم : مردم چه قدر به خودشان زحمت می دهند تا زندگی شان را خراب كنند . سعی می كردم تا با بعضی نظرات ناگفته او موافقت كنم .
جين در حالی كه پشتی تا شده روی كاناپه را صاف می كرد گفت : بله ، خيلی بد بود . بگو ببينم مجبوريم دوباره ببينيم شان ؟ شايد ما يك جور اسباب اثاثيه ای هستيم كه آن ها باهاش بازی می كنند ؟
نه ، نمی بينيم شان . اگر لازم باشد به فرد می گويم .
برايم مهم نيست مردم چه كار می كنند ، ولی دوست ندارم ازم سوءاستفاده بكنند . فكر می كنم ، انتظار داشت ، گرچه گناهی نداشتم ، از او معذرت بخواهم .
گفتم : نمی دانم فرد چه اش شده . آدم خيلی معقولی است .
برای يك دفعه جين گذاشت تا آخرين كلمه ام را به زبان بياورم . بعد خيلی قاطع گفت : همه چيز به نظرم كسل كننده بود .
روز بعد ، يا دو روز بعد ، فرد به دفتر كارم تلفن زد و تشكر كرد . با لحنی جدی و لكنت دار ، كه می بايست خوشايند مشتريانش باشد ، گفت كه اين قضيه ، بيش از آن كه من بدانم برايش اهميت داشته و روزی خواهد گفت چرا . شايد رفتارم سرد و بی اعتنا بود ، جون ديگر تلفن نكرد . بعد از آن شنيدم كه از زنش جدا شده و برای گروه مشاوری كه در شيكاگو راه انداخته خيابان ماديسون را ترك كرده است . گفتند كه همسر جديدش اهل ايندياناپوليس است . خيلی سعی كردم به خاطر بياورم كه پريسيلا ايوانز لهجه ميدوِستی داشت يا نه ، اما يادم نيامد .
سال ها بعد موقعی كه فرودگاه كندی را هنوز آيدل وايلد می خواندند ، من و فرد در پايانه اصلی فرودگاه اتفاقاً به هم برخورديم ، در محوطه سفيد دراندشتی كه سكوهای سفيدش بر چيزی سايه نمی انداخت . او داشت به لُس آنجلس برمی گشت . مشغول انجام كارهای تبليغاتی برای يكی از مؤسسه هايی بود كه مجموعه های تلويزيونی مي ساختند . اگر چه به من چيزی نگفت ، در آستانه دومين طلاقش بود . و زنش به نظر سنگين تر می آمد و دست هايش پُف كرده بود .
موهای جوگندمی اش در پس سر تُنك شده بود ، و در جاهای بی مو لكه های كك و مك به چشم می خورد . عينك دسته شاخی به چشم زده بود كه او را جوان نشان نمی داد . مدام آن را برمی داشت ، انگار اندازه اش نبود ، و فرورفتگی قاب نقره ای قديمی اش را بر روی قوزك بينی نشان می داد . دور از آفتاب كاليفرنيا رنگشان پريده بود و از خودم پرسيدم آيا من هم در نظر او به همان اندازه خسته و خراب می آيم يا نه .
زندگی من تغيير كمی كرده بود . ما يك بچه داشتيم ، يك دختر. به شمال شهر ، به آپارتمانی بزرگ تر ، در طبقه ای بالاتر و ساده تر نقل مكان كرده بوديم . بازار سهام رونق نداشت و بهار ملال آوری پيش رويم بود . من و فرد به نوشگاهی جمع و جور پناه برديم ، جايی دور از فرودگاه آفتاب زده و هواپيماهای درخشانی كه به نظر می آمد رديف ميخ پرچ ها و پنجره هاشان پيغامی را در منفذهای خود هجی می كردند .
راجع به زنش بدون هيچ گلايه ای صحبت كرد و گذاشت تا خودم حدس بزنم كه اوضاع خيلی بد است . به سيگار فيلتردار رو آورده بود ، اما هنوز در رفتارش نوعی بی پروايی ديده می شد . نگاهی به دست هايش انداختم و يك هو يادم آمد كه آن دست ها روی چوب صندلی چه قدر سنگين و زمخت به نظر می آمدند . برای شبی كه آن دختر را به آپارتمان ما آورده بود معذرت خواست . گفتم فراموش كرده بودم ، هر چند در آن موقع اين كار به نظرمان از او بعيد می نمود .
پرسيد : به نظرت چه طور بوديم ؟
منظورش را نفهميدم . گفتم : نگران . به نظرمان بيش تر شبيه مارجری بود .
لب خند زد و گفت : آن جوری از آب درآمد ، درست مثل مارجری .
سه ليوان نوشيده بود . عينكش را برداشت . چشم هايش هنوز چشم های بچه مدرسه ای ها بود اما دهانش ديگر آن جلوه گذشته را نداشت . بُرش موقرآن از افراط درباده نوشی محو شده بود . گفت : می خواستم ما را ببينيد . دلم می خواست كسی ما را در حال عشق و عاشقی ببيند . خيلی دوستش داشتم . گفت : آن قدر دوستش داشتم كه وقتی يادم می آيد حالم بد می شود . هر وقت برمی گردم شهر ، هر وقت از جلو يكی از آن جاهايی كه با هم رفته بوديم می گذرم ، حسابی وا می روم و دلم هُری می ريزد .
هربی ، می دانی چه دارم می گويم ، تا حالا همچو احساسی داشته ای ؟
فكر نمی كردم كه سؤال به جايی بود يا قرار بود جوابش را بدهم . شايد سكوتم نوعی سرزنش تعبير می شد .
فرد پيشانی اش را ماليد و چشمان آبی ورقلمبيده اش را بست و گفت : می دانستم كار درستی نبود . می دانستم آخر سر گندش درمی آيد . راه ديگری نداشتم . برای همين آن شب او را با خودم آوردم . از آن كار بدش می آمد ، نمی خواست بيايد ، ولی من ازش خواستم . می خواستم وقتی همه چيز رو به راه است كسی ما را ببيند . نه ، دلم می خواست كسی كه من را می شناسد خوشبختی ام را ببيند .
هيچ وقت فكرش را نكرده بودم كه می توانم تا آن حد خوشبخت باشم . خدای من ! می خواستم تو و جين قبل از آن كه همه چيز خراب بشود ما را ببينيد . چشمان هراسانش را باز كرد و گفت : اين طوری همه چيز كاملاً از دست نرفته است .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:15 توسط صادق
|