داستان کوتاه (492)
امروز ظهر شیطان را دیدم
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت .
گفتم: ظهر شده ، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای ؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند .
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام . پیش از موعد !
گفتم : به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی ؟
گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم . دیدم انسانها ، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم ، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند . اینان را به شیطان چه نیاز است ؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد ، زیر لب گفت : آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن ، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت ، تا کجا میتواند فرا رود ، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:25 توسط صادق
|