داستان کوتاه (489)
قرن ها پیش ، در کشوری خاص ، یک نقاش بزرگ وجود داشت . وقتی جوان بود تصمیم گرفت یک چهره ی واقعاً عالی نقش کند که سرور الهی از آن بدرخشد : صورت کسی که چشمانش با آرامشی بی نهایت بدرخشد . بنابراین می خواست کسی را پیدا کند تا صورتش منتقل کننده ی چیزی از فراسو باشد، چیزی ورای این زندگی و این دنیا .
هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر کشور را روستا به روستا ، جنگل به جنگل به دنبال چنین شخصی گشت و عاقبت ، پس از مدت های مدید با چوپانی در کوهستان برخورد کرد که آن معصومیت و درخشش را در چشمانش داشت ، با چهره ای که نشانی از وطنی آسمانی در آن نقش بسته بود .
یک نظر به صورت او کافی بود تا همه را متقاعد کند که الوهیت در انسان ها منزل دارد . هنرمند تصویری از صورت آن چوپان کشید . میلیون ها نسخه از آن نقاشی به فروش رفت ، حتی در سرزمین های دوردست . مردم فقط با آویختن آن نقاشی به دیوار خانه هایشان احساس نعمت و برکت می کردند .
پس از حدود بیست سال ، وقتی که آن هنرمند سالخورده شده بود ، فکر دیگری به نظرش رسید . تجربه اش در زندگی به او نشان داده بود که تمام انسان ها موجوداتی الهی نیستند و اهریمن نیز در آنان وجود دارد . فکر کشیدن چهره ای که نشانگر وجود اهریمن در انسان باشد به نظرش رسید .
فکر کرد که این دو چهره می توانند یکدیگر را تکمیل کنند و نشان دهنده ی انسان کامل باشند . در روزگار پیری ، باردیگر به دنبال یافتن مردی راهی شد که انسان نبود و یک اهریمن بود . وارد قمارخانه ها و میکده ها و تیمارستان ها شد . این شخص می باید سرشار از آتش دوزخ باشد ، صورتش باید نشانگر کامل اهریمن باشد : زشت و آزاردهنده . او در پی خود تصویر گناه بود . او قبلاً تصویری از الوهیت را نقش بسته بود و حالا در پی کسی بود که کالبد شیطان باشد .
پس از جست و جویی طولانی ، عاقبت با یک محکوم در زندان برخورد کرد . آن مرد مرتکب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آینده قرار بود حلق آویز شود . دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود ، او تجسد نفرت بود . صورتش زشت ترین صورتی بود که ممکن بود یافت شود . هنرمند شروع کرد به کشیدن تصویر چهره ی آن مرد .
وقتی نقاشی را تمام کرد ، آن را در کنار آن نقاشی قبلی قرار داد تا تفاوت را ببیند . از نظر هنر نقاشی ، گفتن اینکه کدام بهتر بود دشوار بود ، هر دو عالی بودند . او ایستاد و به هر دو تابلو نگاه کرد . آنگاه ناله ای شنید . برگشت و دید که آن زندانی مشغول گریستن است . هنرمند تعجب کرده بود . پرسید ، دوست من چرا گریه می کنی ؟ آیا این تصاویر تو را ناراحت می کنند ؟
زندانی گفت ، در تمام این مدت سعی داشتم چیزی را از تو پنهان کنم ، ولی امروز دیگر نتوانستم . واضح است که نمی دانی آن تصویر اولی نیز خود من هستم . هر دو نقاشی از صورت من است . من همان چوپانی هستم که تو بیست سال پیش در کوهستان دیدی . من برای سقوط خودم در این بیست ساله گریه می کنم . من از بهشت به دوزخ فرو افتاده ام ، از الوهیت به اهریمن .
توضیح اینکه این داستان واقعی است و در واقع اصل قضیه در مورد لئوناردو داوینچی نقاش بزرگ ایتالیایی است که برای تابلوی شام آخر حضرت تصویر حضرت مسیج (ع) را نقش کرد و برای تصویر یهودا (حواری خائن ) وقتی به دنبال پرتره مناسب می گشت متاسفانه به همان شخصی برخورد کرد که زمانی چهره حضرت مسیح (ع) را از آن ترسیم کرده بود .