داستان کوتاه (488)
شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : چه آوردی ؟
و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم .
استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت : ازدواج یعنی همین !!