داستان کوتاه (483)
حاتم را پرسیدند که : هرگز از خود کریمتر دیدی ؟
گفت : بلی ، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت . فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد . مرا قطعه ای از آن خوش آمد ، بخوردم . گفتم : والله این بسی خوش بود .
غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را ( آن قسمت ) را می پخت و پیش من می آورد . و من از این موضوع آگاهی نداشتم . چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است . پرسیدم که این چیست ؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید) .
وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی ؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم ؟
پس حاتم را پرسیدند که : تو در مقابله آن چه دادی ؟
گفت : سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند .
گفتند : پس تو کریمتر از او باشی !
گفت : هیهات ! وی هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ، اندکی بیش ندادم .