داستان کوتاه (478)
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند . تنها صندلی های خالی در کوپه ، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود . ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند . قطار راه افتاد و وارد تونلی شد . حدود ده ثانیه تاریکی محض بود .
در آن لحظات سکوت ، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند : صدای بوسه و سیلی . هر یک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت .
خانم جوان در دل گفت : از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم .
مادربزرگ به خود گفت : از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت .
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم .
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است . در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند .
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن . هر کدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم . غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد .
ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم ، حقیقت می نامیم .