داستان کوتاه (476)
دلشوره عجیبی داشت . کمی هم تار می دید ولی مجبور بود . نگاهی به جمعیت انداخت . گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آن را به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد . صدای خنده جمعیت بلند شد .
آبی به سر و رویش زد . مرشد معرکه با صدای بلند گفت : اگر خسته جانی بگو یا علی ، اگر ناتوانی بگو یا علی . مردم دوباره سکوت کردند .
زنجیر دو متری را دور بازو هایش پیچید . چندین بار با فریاد زورِ نمایشی زد . دویست تومنش کمه . یه جوون مرد دویست تومن بذاره تو سینی . صد تومنش خرج زن و بچه ، صد تومنش خرج کبوتر حرم .
آخرین سکه ها و اسکناس ها روی سینی ولو شدند. دیگر موقع پاره کردن زنجیر بود . پهلوان رَضو با فریادی بلند سعی کرد زنجیر را پاره کند ، ولی زنجیر پاره نشد دوباره تلاش کرد . رگ های گردنش متورم شده بودند . بدنش میلرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نسشته بود . ولی حلقه های زنجیر ظاهراٌ دست به یکی کرده بودند تا این بار آنها در مقابل پهلوان قدرت نمایی کنند .
احساس کرده بود که دارد تمام می شود ، ولی فکر نمی کرد به این زودی ، آنهم جلوی مردم . نگاهی به آسمان کرد . زیر لب چیزی زمزمه کرد . با فریاد یا علی خم شد و تمام قدرتش را در بازوانش جمع کرد و دیگر چیزی نفهمید .
چشم هایش را که باز کرد ، روی تخت بیمارستان بود . دکتر داشت با دامادشپ صحبت می کرد : سه تا از رگهای قلبش پاره شدن . من نمی دونم چطور بعد از سکته تونست زنجیر رو پاره کنه . به هر حال به خیر گذشت . ولی دیگه نمی تونه معرکه بگیره . لبخندی زد و آهسته زیر لب گفت : یا علی