داستان کوتاه (475)
جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است و دانشمندان شکاکى که او را تست مى کردند شکست را با تلخى تمام پذیرفتند . این موردى بود که نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تکذیب کنند .
والدین «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند که در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى کردند ، تا اینکه در سال ،۱۹۲۶ «شانتى» دیده به جهان گشود . در ابتداى تولد هیچ چیز غیرعادى نبود .
اما همچنانکه او بزرگتر مى شد و دوران کودکى را پشت سر مى گذاشت مادرش متوجه شد که فرزندش دچار گیجى و سردرگمى است وقتى کمى بیشتر به کارهاى او دقت کرد ، به نظرش رسید که او با یک شخص خیالى مشغول صحبت و گفت و گو است .
او هفت سال بیشتر نداشت با این حال والدینش در مورد سلامتى عقل او نگران شدند . در همان سال بود که شانتى کوچک به مادرش گفت قبلاً در شهر کوچکى به نام موترا زندگى مى کرده است و به توصیف خانه اى پرداخت که روزگارى در آن زندگى کرده است . مادر شانتى گفته هاى دختر را براى پدربازگو کرد و پدر نیز فرزندش را پیش پزشک برد .
بعد از اینکه «شانتى» داستان عجیب خود را براى پزشک گفت ، او تنها سرش را تکان مى داد . اگر این دختر دچار بیمارى عقلى بود مورد بسیار نادرى به شمار مى رفت و اگر چنین نبود دکتر جرأت بیان حقیقت را نداشت . دکتر به پدر شانتى توصیه کرد گه گاه سؤالاتى را از دخترش بکند و اگر پاسخهایش همچنان یکسان بود ، مجدداً به وى مراجعه کنند .
«شانتى» هرگز داستانش را تغییر نداد . تا اینکه به سن ۹ سالگى رسید . در این مدت والدین پریشان حال او دیگر از حرفهایش متعجب نمى شدند زیرا با بى میلى پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است .
سال ۱۹۳۵ بود . روزى شانتى به والدینش گفت او در موترا ازدواج کرده و سه فرزند به دنیا آورده است . سپس مشخصات کودکان او خود نام آنها را گفت و ادعا کرد نام خودش در زندگى قبلى اش «لوجى» بوده است اما والدینش تنها مى خندیدند و اندوه خود را پنهان مى کردند .
در یک بعدازظهر که شانتى و مادرش مشغول آماده کردن عصرانه بودند ، کسى در زد و دختر به طرف در دوید تا در را باز کند . اما بازگشت وى بیش از حد معمول طول کشید . شانتى به غریبه اى که روى پله ها ایستاده بود ، خیره شده بود او گفت مادر ! این مرد پسرعموى شوهرم است . او هم در شهر موترا در محلى نه چندان دورتر از منزل ما زندگى مى کرد .
آن مرد واقعاً در شهر موترا زندگى مى کرد و آمده بود تا در مورد کارى با پدر شانتى گفت و گو کند . او شانتى را نمى شناخت اما به والدین دختر گفت پسرعمویى دارد که همسر او لوجى نام داشت و ۱۰ سال قبل ، هنگام به دنیا آوردن فرزندش جان خود را از دست داد .
والدین دلواپس و پریشان شانتى داستان عجیب دخترشان را براى او تعریف کردند و مرد غریبه نیز موافقت کرد در مراجعت بعدى خود به دهلى پسرعمویش را همراه بیاورد تا ببینند شانتى او را مى شناسد یا خیر .
دختر جوان از این موضوع اطلاع نداشت ، اما زمانیکه مرد غریبه وارد شد ، شانتى به سوى او رفت و با صداى لرزان و بعض آلود گفت این مرد شوهرش است که پیش او بازگشته است . والدین شانتى به همراه مرد که کاملاً گیج و متحیر شده بود نزد مقامات رفتند و داستان باورنکردنى خود را بازگو کردند .
دولت هند تیم مخصوصى از دانشمندان تشکیل داد تا در مورد این موضوع که توجه عموم را به خود جلب کرده بود ، بررسى و تحقیق به عمل آورد ، آیا شانتى واقعاً صورت تناسخ یافته لوجى بود ؟
دانشمندان شانتى را با خود به شهر کوچک موترا بردند . هنگامى که وى از قطار پیاده شد مادر و برادرشوهرش را شناخت و نام آنها را به زبان آورد و به راحتى با زبان محلى موترا با آنان گفت و گو کرد . در حالیکه والدینش فقط به او زبان هندى آموخته بودند .
دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشاتشان ادامه دادند . آنان چشمان شانتى را بستند و او را سوار کالسکه کردند . شانتى بدون تأمل ، راننده را در شهر هدایت مى کرد و مشخصات مهم هر ناحیه اى را که از آن عبور مى کردند ، توصیف مى کرد و او به راننده گفت که در انتهاى کوچه باریکى توقف کند .
او گفت : اینجا مکانى است که من زندگى مى کردم . هنگامى که چشمانش را گشودند او پیرمردى را دید که جلوى خانه نشسته بود و سیگار مى کشید . شانتى به همراهانش گفت : آن مرد پدر شوهرش است ! در واقع آن مرد پدر شوهر لوجى بود . شانتى بطور باورنکردنى دو فرزند بزرگترش را شناخت . اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگى لوجى تمام شده بود ، نشناخت .
دانشمندان عقیده داشتند کودکى که در دهلى به دنیا آمده به نحوى زندگى خانواده اى را با تمام جزییات به یاد مى آورد . گزارش آنها حاکى از این بود که هیچ نشانى از فریبکارى وجود ندارد و همچنین براى آنچه که دیده اند نمى توانند دلیل و توضیحى ارائه دهند .
داستان کاملاً مستند شانتى دوى که اکنون به عنوان کارمند دولت در دهلى نو زندگى آرامى دارد در پرونده هاى پزشکى و دولتى به ثبت رسیده است . در سال ۱۹۸۵ وى در پاسخ به سؤال متخصصین گفته بود . یاد گرفته است تا خودش را با زندگى در زمان حال تطبیق دهد و اشتیاق دیرینه او به گذشته عجیبش ، آن چنان مزاحمتى براى او ایجاد نکرده است .