داستان کوتاه (22)
ازدواج
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود . کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست . من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم يکی از اين گاو نرها را بگيری من دخترم را به تو خواهم داد .
مرد قبول کرد . در طويله اولی که بزرگترين بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوی که در تمام عمرش ديده بود . گاو با سم به زمين می کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد . جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت .
دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد . گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان پيش خودش گفت : منطق می گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوی بود که در تمام عمرش ديده بود . پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...
اما......... گاو دم نداشت !!!!
زندگی پر از ارزشهای دست يافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود . برای همين سعی کن که هميشه اولين شانس را دريابی .