داستان کوتاه (467)
پیرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت ، سالکی را بدید که پیاده بود ، پیرمرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟
سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم میکنند .
پیرمرد گفت : به خوب جایی می روی.
سالک گفت : چرا ؟
پیرمرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند .
سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟
پیر مرد گفت : تا راست چه باشد .
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.
پیرمرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیرمرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟
سالک گفت : ندانم
پیرمرد گفت : چندی میهمان ما باش ، باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم .
سالک گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.
پیرمرد گفت : ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی
سالک گفت : برای رسیدن شتاب دارم .
پیرمرد گفت : نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند . ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد .
سالک گفت : ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟
پیرمرد گفت : پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند . پیرمرد و سالک به باغ رسیدند .
از دروازه باغ که گذر کردند سالک گفت : حقا که اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند .
پیرمرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد . دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد .
سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیرمرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری .
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
پیرمرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است ، اینگونه کن .
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد .
روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد ، پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی .
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند .
پیرمرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد سالک روزی دگر بماند .
پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت ، افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.
سالک گفت : ندانم خواهم رفت یا نه ، اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش .
پیرمرد گفت : با اینکه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم .
سالک گفت : بر شنیدن بی تابم.
پیرمرد گفت : دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی .
سالک گفت : هر چه باشد گردن نهم .
پیرمرد گفت : به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد .
سالک گفت : این کار بسی دشوار باشد .
پیرمرد گفت : آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود .
سالک گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.
پیرمرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای.
سالک گفت : آری
پیرمرد گفت : اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو .
سالک گفت : آن یک نفر را من برگزینم یا تو ؟
پیرمرد گفت : پیرمردی است رباخوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار ، او شهره است.
سالک گفت : پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پیرمرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی .
سالک گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود .
پیرمرد گفت : نیک گفتی . اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن ، می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟
سالک گفت : همان کنم که تو گویی.
سالک رفت ، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیرمرد را گرفت .
مرد گفت : این سوال را از کسی دیگر مپرس .
سالک گفت : چرا ؟
مرد گفت : دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند .
سالک گفت : شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند .
مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام ، آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره کن .
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد . هر آنکس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیرمرد را بوسید .
پیرمرد گفت : چه دیدی ؟
سالک گفت : خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت .
پیرمرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی که هستند ، نه آنگونه که خود خواهی .