داستان کوتاه (466)
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والل ه، بالله من زنده ام ! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید ؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند ، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند : پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید . مُرده .
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید .
گفتند : این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است . چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد .
پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد . حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند . حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد .
این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست !