داستان کوتاه (465)
چقدر ما کارمان را دوست داریم
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم . رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد .
او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود . بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر ، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد .
رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم : مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 22:3 توسط صادق
|